جنگ، لالههای وحشی و استاد تجویدی
همه ساله در سالگرد جنگ جهانی، مردم بریتانیا گلهای سرخ کوچکی میخرند و به نشانهی ادای احترام به شهیدانشان به لباسهایشان میزنند. مرد و زن و پیر و جوان، دانشگاهی و تاجر و کارگر و کارمند و دانشجو و دانش آموز هیچ یک معمولا این سنت پوشیدن لالههای سرخ وحشی را از یاد نمیبرند. فضای شهر پر میشود از عطر وفا و قدردانی مردمی که کمتر کسی از آنها در روزگار جنگ زنده بوده است.
و من پانزده سال است که این صحنه را هر سال میبینم و غبطه میخورم که چرا ما رسمی شبیه به این نداریم. سرزمین ما هشت سال گرفتار جنگی خانمان برانداز بود و همهی مجامع بینالمللی رژیم صدام را متجاوز شناختند، اگرچه با تاخیری سوالبرانگیز و ناجوانمردانه. در این هشت سال جوانان برومند وطن با گوشت و پوست و خونشان از خاک ایران دفاع کردند و دشمن متجاوز بدون آنکه حتی یک وجب از خاک ایران را صاحب شود، بیرون رانده شد. و این میسر نبود مگر به قیمت دلاوریها و جانبازیهای پیر و جوان ایرانی که «فروغ آتش خورشید در نگاهشان بود».
چه خوب بود اگر درکنار این همه تبلیغات که از رسانههای ایران پخش میشود و شاید بعضی وقتها نتیجهی مطلوب هم نداشته باشد، ایرانیان فارغ از هر نوع عقیدهای، یاد و خاطرهی کسانی که سرزمینشان را با خون خود نجات دادند گرامی میداشتند.
خوب حالا اینها چه ربطی به یک وبلاگ شعر و موسیقی دارد؟! معمولا در «یک سبد آواز نو» غیر از شعر و موسیقی از چیز دیگری سخن نمیرود. اما در این روزها که سالگرد آغاز جنگ است، به یاد خاطرهای از زندهیاد استاد تجویدی افتادم.
حدود بیست سال پیش شبی با پدرم به دیدن آن استاد نوازنده و آهنگساز بزرگ موسیقی ایران رفته بودیم. ده ساله بودم. یادم هست برای استاد دشتی زدم و در انتها برداشتی از تصنیف «از خون جوانان وطن» را اجرا کردم. ساز را که زمین گذاشتم و سرم را بلند کردم، یکّه خوردم. چشمهای استاد تجویدی پر از اشک بود. با صدایی لرزان گفت: ساز را بده به من پسرم.
استاد سهتار دسته کوتاه ساختهی آقای حسینی را در دست گرفت و گفت: تصنیفی برایت میخوانم که برای مفقودالاثرهای جنگ ساختهام و اجرا نشده و برای کمتر کسی هم آن را خواندهام.
استاد زخمه بر سهتار زد و چیزی شبیه به این مضمون را خطاب به «عارف قزوینی» خواند:
استاد زخمه بر سهتار زد و چیزی شبیه به این مضمون را خطاب به «عارف قزوینی» خواند:
گفتی: از خون جوانان وطن لاله دمیده
کجایی که ببینی که جوانان وطن خاک ندارند...
کجایی که ببینی که جوانان وطن خاک ندارند...
یاد استاد و آن جوانان جاویدالاثر گرامی باد...

نظرها
یادشان زمزمه ی نیمه شب مستان باد
تا نگویند که از یاد فراموشانند...
Posted by: سید احمد | September 28, 2008 4:50 PM
با درود فراوان
آن بزرگان قسمتی از زندگی امثال من هستند زیرا همبازیهایی که بزرگتر از ما بودند میرفتند و وقتی برمی گرداندنشان، سهم ما فقط همراهی شان بود تا آرامگاه ابدی شان. یادشان هرگز فراموش شدنی نیست، چگونه میتوانیم کسانی را که بی ریا زندگی شان را فدای ما و میهن کردند از یاد ببریم. میدانم، ممکن است کم مهر باشیم اما بی مهر نیستیم.
من کسی نیستم که برای ایشان تمنای درجات بالا نمایم اما امید که پروردگار مهربان به حق پاکان، این سرزمین را دور از گزند بدارد.
با ارادت و مهر
Posted by: Emad | September 28, 2008 6:09 PM
سلام استاد.
درود بر روان پاک دلاوران ایران زمین از آرش و کاوه تا مردان جنگ 8 ساله .
و درود بر اساتیدی چون تجویدی که چون او دیگر در ایران ندرخشید کسی .
Posted by: جواد | September 29, 2008 9:39 AM
salaam aghaaye doctor!
be in migan ravesheh ghatreh-ee!!!! Ghabool daareed? Daste aan Ostaad-e bozorgovaar dard nakoneh!!!!
Posted by: sara | September 29, 2008 4:22 PM
يادشان گرامي و نامشان جاويد
Posted by: Naghmeh | September 29, 2008 6:11 PM
عجبا...!! طلسم شکست ؟ از لاک در آمديد ؟!
از جنگ و خون و سرنوشت و بيرون از خود يادداشتی نوشتيد؟
اما ننوشتيد از جنگ ملتها به اين طرف هنرها و از جمله موسيقی هم چه تغييرات بنيادينی کردند؟
مردم به سينه ها گل زدند و هنرمندان تلخی و زشتی جنگ را بر ملا کردند و چشمها را بروی "" واقعيات"" گشودند.
و ما هنوز ميخوانيم:
از خون جوانان وطن...
نميدانم اگر همين يک کهنه ياقوت را هم نميداشتيم چه ميکرديم؟!
Posted by: رهگذر | September 29, 2008 8:02 PM
سلام به امير حسين سام.
زيبا بود و خواندني.
موسيقي هاي اينجا هم كه هميشه شنيدني.
Posted by: **maryam | September 29, 2008 9:40 PM
سلام جناب سام
مطلب زيبايي بود
اي كاش تمام تصنيف رو نوشته بوديد.
يا علي
Posted by: حاج امیر | September 29, 2008 10:52 PM
سلام
.:: آخرين دوران رنج ::.
در نيوشاي خرد.
Posted by: ارغوان | September 29, 2008 11:03 PM
به رهگذر:
سلسله موي دوست حلقه دام بلاست
هر كه در اين حلقه نيست فارق از اين ماجراست
...
دلشده پاي بند گردن جان در كمند
زهره گفتار نه كاين چه سبب وآن چه راست!
Posted by: **maryam | September 29, 2008 11:08 PM
زبانم در دهان باز بسته ست
Posted by: mojtaba | September 30, 2008 12:10 AM
1. مطالبی که در یک وبلاگ نوشته می شوند، کاملا جنبه ی شخصی دارند. در واقع یکی از تفاوتهای وبلاگ(و حتی در بعضی مواقع: یک سایت) با روزنامه و رادیو و تلویزیون این است که این یک رسانه ی عمومی نیست. جایی ست برای واگویه ها و دیدگاهها و نظرگاههای شخصی. قرار نیست لزوما مطالب یک وبلاگ « اجتماعی» و مربوط به جامعه و دیگران باشد. در واقع وبلاگ را می توان «وبلاک» هم نامید! «لاک» اگر چه متعلق به لاک پشت است اما هر یک از ما انسانها برای خودمان «لاک»ی داریم و حریمی نسبتا خصوصی که در وبلاگمان بعضی وقتها دلمان می خواهد «حس» خود را در مورد پدیده ای بیان کنیم، برای چند دوست و آشنای همیشگی که با حضورشان اندک اندک عضوی از این خانه و خانواده شده اند. اگر کسی انتظار دارد که در یک وبلاگ دائما سخن از مسائل اجتماعی برود، آن را با یک ارگان حزبی و بیانیه های سیاسی- اجتماعی مربوطه اشتباه گرفته است. البته اشتباه تنها چیزی ست که بعضی از ما آدمیان مرتکب می شویم و مرتب هم آن را تکرار می کنیم.
2. این دریچه و پنجره را بنده بر خلاف جناب رهگذر، مفری می بینم برای فرار از مسائل سیاسی و اجتماعی که از صبح تا شب همه با آن سر و کار داریم. جایی برای خواندن چهار تا مطلب ساده ی روان هنری غیر سیاسی، وگرنه اگر به دنبال مطالعه ی آن قبیل مطالب باشم، بحمدلله صدها و بلکه هزاران روزنامه و سایت و رسانه ی سیاسی-اجتماعی هست که مطلب مورد نظرم را در آنها ببینم و بخوانم. بنا بر این از شما درخواست می کنم همچنان «طلسم» را نا شکسته نگه دارید و در همان لاک خودتان بمانید که حاصل کار بسیار شیرین تر خواهد بود.
3. البته جناب رهگذر نمی دانند که از قضا نبض جنابعالی با مسائل اجتماعی و رویدادهای مربوطه در ایران می تپد و در واقع هیچ طلسمی هم در کار نیست. به مطالب قبلی اگر رجوع کنند از این قبیل مقولات ، فراوان خواهند یافت.
4. به هر حال «رهگذر» هستند با تمامی ویژگیهای همیشگی که از ایشان سراغ داریم.
کاش خودشان هم وبلاگی داشتند و روزانه مطلبی می نوشتند و ما می خواندیم و بهره ی بیشتر می بردیم و نظرمان را هم در باره ی مطالبشان می نوشتیم. کاش...
Posted by: سید احمد سام | September 30, 2008 2:04 PM
سلام
و عرض ارادت
مدتی بود توفیق نداشتم بیام اینجا ...
ازطرز فکری که دارید خوشحالم
یادشان گرامی
Posted by: بهانه هایی برای بودن | September 30, 2008 2:33 PM
سلام..
1.عيدتان مبارك... مطلب جالبي بود.. روحش شاد.. يادش گرامي!
2.آه جبهه كو برادرهاي من!
2.راستش من ارادت خاصي به شهداء دارم و دايي عزيزم هم شهيد شده اند... اما...
3.اما گاهي از خودم مي پرسم براي چه رفتند؟!؟!؟ اسلام و ايران و فرهنگ و خدا و پيغمبر و امثال آن!!؟ بعضي وقتها... نمي دانم!
4. آنها كه رفتند و رستگار شدند... اما به خدا ما بايد پاسخ دهيم! دل به حال آن پيرزن مي سوزد... كه 3 فرزندش را در راه اسلام داده است و الآن بيش از اينكه نشاني از مسلماني بيابد نامي مي بيند!
5.نمي دانم! سخن زياد است...
6.خداوندا ما را در زمره شهدا قرار ده! بسم الرب شهداء و صديقين...
7.كه شهيدان كه اند اين همه خونين كفنان؟!
التماس دعا
يا علي
Posted by: م.ا.محب علي | October 1, 2008 8:20 AM
وقتی نوشته ايی در شبکه جهانی قرار ميگيرد،پيام واضح است.همه حق دارند بخوانند و نظر شخصی بدهند مگر اينکه پنجره نظر خواهی بسته باشد يا نويسنده با پسورد اجازه ورود بدهد.
عنوان اين نوشته کاملا جديد است،و با وبلاگ همخوانی ندارد به کلاژ هاي پيکاسو شبيه است !! و از شمع و گل و پروانه و بلبل معمول بدور است!
و اگر باريک بنگريم در تناقض کامل با موسيقی متن است و از يکدستی ميکاهد.
اما بديده من بهترين عنوان ايشان است و در جا تاثير لازم را ميگذارد.اما محتوا چيزی نيست که انتظار براورده سازد
بيخ گوشم بمبی ترکيد و من آواز قديم خود را خواندم آه و صد افسوس چه کنم !
خلسه،فراموشی و لاک دوای ماست.
کلاژها و درمان های مدرن متعلق به از ما بهتران!
موسيقی ما چه ميگويد غير از اين؟
تا کي قرار است هنر را مثل جواهری گرانبها گوشه جيب کت مان قايم کنيم
پس کی قرار است در بيرون از خود گريه کنيم يا که هنگام هيجان نفس نفس زدن خود را پنهان نکنيم؟!!
Posted by: رهگذر | October 1, 2008 9:35 PM
سلام خدمت دكتر بزرگوار و سيد احمد اجل
عرض شود در رد سخنان شما، به سخنان پر مغز حاج اقا علم الهدي در مشهد استناد ميكنم كه : مگر در 17 شهريور يك مشت مطرب و لوطي! انقلاب را حفظ كردند؟ اين چه كاريست كه شما در دهه فجر بساط موسيقي بر پا ميكنيد و فسق و فجور؟
پيشنهاد ميكنم شعارهاي زير به شعارهاي نمازگزاران در روز جمعه اضافه شود:
مرگ بر سه تار و تار و تنبور!
دف و ني و كمانچه، نابود بايد گردد!
Posted by: میزمویز | October 1, 2008 10:31 PM
البته که همه حق دارند بخوانند و نظر بدهند اما هیچکس حق ندارد به نویسنده ی یک وبلاگ بگوید آنچه را من دوست دارم بنویس یا مطالبی بنویس که از نظر من مهمند. اگر خیلی نگران هستیم، بهتر است خودمان آنچه را ضروری می دانيم بنویسیم و در معرض ديد و قضاوت ديگران قرار دهيم.
باریک نگری در بعضی مواقع بسیار هم خوب است، به شرط آن که خدای ناکرده به تاریک نگری ختم نشود.
Posted by: سید احمد سام | October 2, 2008 4:13 PM
درود بر هنرمندی که هرکجا باشد بیاد وطن می زید و دغدغه حفظ ارزش ها را دارد. در این آشفته بازار هنرنمایان پوک بی ریشه؛ مطالعه مطلب اخیرت غنیمتی بود.
آری روزگاری عده ای خون خود را پای آبیاری نهال نورسته ای ریختند که کسی باور نداشت سرپا بماند.
ما نیز باید فکر خود کنیم که جز شرمندگی در کاسه هایمان چیزی نداریم.
تنها دلی داریم که زخمه ی همان فریادها آن را می نوازد اگرچه ساز دلمان کوک نیست و نوایش آهنگین نیست اما خوب؛ چه باک : این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است
زنده باشی هموطن
Posted by: هیهات | October 2, 2008 7:56 PM
آقای سام پدر , با درود
بنده هم چنين جسارتی نکرده ام.
موضوع مربوط ميشود به نحوه تفکر ايشان در مورد موسيقی که چندان هم منحصر بفرد نيست و ترمز های فکری و هنری که "عموم" موسيقيدانهای ما عمدا يا سهوا بر سر راه پيشرفت آن ميگذارند
نگاه بسته ما به جنگ هم از موارد قابل ذکر است
" نبودی ببينی برادر خفته بخون،بخاطرت يک نت را هم جابجا نکردند"
هنرمندان ما نقش Passiveروزنامه نگاران را پذيرفته اند ترجيح ميدهند ترسيم کنند تا"ببينند"
موشک و تانک " نقاشی" ميکنند تا آنرا " آلات و ابزار کشتار آدميان " "ببينند"
Posted by: رهگذر | October 3, 2008 4:43 AM
جناب آقای رهگذر عزیز، با سلام و درود متقابل
حالا که دیگر سالها از پایان جنگ گذشته است شاید بتوانم این دو کلمه را بنویسم. من هم در جنگ بوده ام. از سال 59 و آغاز ناجوانمردانه ی تجاوز، تا روز شیرین آزادسازی خرمشهر در خرداد 61 ... تا عملیات کربلای 4 که متاسفانه لو رفت و عملیات کربلای 5 که بلافاصله پس از آن در زمستان 85 آغاز شد...
تا جایی که توان داشتم سعی کردم به وظیفه ی خود در مورد جنگ عمل کنم. از حضور در جبهه تا انتشار مطالبی که شاید در آن روزها لازم بود و آنها را هم فقط ساکنان جبهه در قالب مقالات یا یک نشریه ی خاص می دیدند. هر چه در توان ناچیزم داشتم، هدیه کردم. به دمی یا قدمی یا درمی یا قلمی. هیچ منتی هم بر کسی ندارم و از هیچکس هم طلبکار نیستم. آن کار، عاشقانه بود و در عشق ورزی جایی برای محاسبه ی سود و زیان و طلبکاری نیست. خدا رحمت کند زنده یاد شهید حسین خرازی فرمانده ی لشکر امام حسین را که صدایش هنوز در گوشم هست و تنها چند روز قبل از آغاز عملیان کربلای 5 می گفت: «مطبوعات جنگ را باید درست بنویسند و نه فقط درشت!».
نوشتن در باره ی جنگ و هنر و ادبیات مربوط به آن درست مانند حضور در جبهه ی جنگ کار آسانی نیست و این کار در تمام سالهای پس از جنگ نیز تابع سلیقه ها و دیدگاههای مختلف و متفاوت بوده است. مثلا اگر از همان نیروهای ساده ی مردمی که جنگ را اداره می کردند، امروز در باره ی هنر و ادبیات و موسیقی ویژه ی جنگ بپرسیم، قطعا نظرشان با روشنفکران و نویسندگان و موسیقیدانان حرفه ای متفاوت است. می خواهم بگویم که هنرو ادبیاتی که روشنفکران از آن سخن می گویند، با آنچه صاحبان حقیقی جبهه و جنگ می پندارند، ممکن است تفاوتهای اساسی داشته باشد و به عنوان مثال حتی ممکن است بعضی از آنان حتی جایی و نقشی برای موسیقی جنگ قائل نباشند تا چه رسد به اینکه بخواهیم در باره ی موسیقی جنگ نظر بدهیم یا آن را نقد کنیم.
اعتراف می کنم که بسیاری از مطالبی را که می نویسید نمی فهمم و این البته از نقص دانش من است. اما این که می گویید« هنرمندان ما نقش پسیو روزنامه نگاران را پذیرفته اند» سخنی بسیار کلی ست و گفتن سخنان کلی و صدور یک حکم کلی حقیقتا شهامت می خواهد. این گزاره نه زمان دارد و نه مکان. نه تاریخ دارد و نه جغرافیا. کدام هنرمند؟ کی؟ کجا؟ کدام روزنامه نگار؟ اکنون یا در زمان اوج جنگ؟ اگر روزنامه نگاران نقشی «پسیو» داشته اند، که به نظر من هرگز چنین نیست، آیا هنرمندان ما نقششان «اکتیو» بوده است؟ باز هم کدام هنرمند؟ کدام شاعر؟ کدام قصه نویس؟ روشن است که یک حکم کلی نمی توان صادر کرد...
همه ی ما آزادیم که نظر خود را تا جایی که آزادی دیگران را محدود نکند، ابراز کنیم اما تصور می کنم شما هم بپذیرید که هیچ یک از ما حق نداریم از دیگران انتظار داشته باشیم که چگونه بیندیشند یا چه سلیقه ای داشته باشند... حتی خداوند هم هنگامی که انسانها را به دینداری دعوت می کند، چنین رویکردی ندارد و نه تنها اجبار، که اکراهی هم در پذیرش دیدگاههای دینی نیست.
Posted by: Anonymous | October 3, 2008 6:49 PM
سلام. منم زمان جنگ آنقدر سني نداشتم كه بخوام بگم دركش كردم. اما با فيلمايي كه مي بينم و تعريفايي كه مي شنوم و چيز هايي كه الان به عينه مي بينم و مي شنوم متوجه مي شم كه در ايران در واقع ارزشي براي همچين چيزايي قايل نيستند. همه حرف ها در اصل تبليعاته. براي رسيدن به اهداف خودخواهانه و كثيف. چيزي كه هنوز هم با بسياري از زنده ها داره انجام ميشه. توي ايران شهيد و شهادت واسه بعضي ها شده نون دوني. شده پله ترقي. كاري كردن كه اكثر مردم اصلا نظر خوبي نسبت بهشون ندارن. اكثر كساني همسن من و حتي بزرگتر ها جنگ را اشتباه و جنگ رفته ها را معيوب العقل مي دانند. من كاري با اون ها ندارم. درستي و غلطيش هم كار ندارم. اما هر چي بوده الان تصوير بسيار بدي از اون ها ساختن و اين هم مثل خيلي چيزاي ديگه شون جزو برنامه است! مي گن اگه خواستي يكي رو از يه چيزي متنفر كني انقدر بهش بده كه خودش پس بكشه همينه.
Posted by: bahman m. | October 3, 2008 8:43 PM
درود
من خیلی بی انصافی کردم.
من رو ببخشید جناب سام.
من خیلی وقته که با زرد سرخ ارغوانی و همچنین اون قطعه ی دونوازی سه تار و پیانو ارتباط برقرار کردم و بی نهایت لذت برده ام... اما حق تشکر رو از شما بجا نیاوردم. تشکر... چقدر خوبه که میشه از طریق اینترنت از یه آهنگساز که با آثارش ارتباط بر قرار کردی ، تشکر کنی و بهش بگی که از آهنگ هایی که ساخته لذت بردی.
باز هم تشکر.
Posted by: میلاد(خورشید شبستان) | October 3, 2008 9:49 PM
در ضمن می خواستم خواهش کنم در صورت امکان یه فایل صوتی دشتی مثل اون چیزی که برای استاد تجویدی نواختید و در انتها هم به تصنیف دشتی عارف اشاره کردید ، برای دانلود قرار بدید.
هرچند که می تونم حدس بزنم شما یقینا آهنگی در رابطه با همین هشت سال دفاع ساخته اید.
ببخشید که اینطور عامیانه صحبت کردم.
اما متن وبلاگ شما انقدر صمیمی و گرمه که آدم رو مجبور به صمیمیت میکنه.
Posted by: میلاد(خورشید شبستان) | October 3, 2008 9:54 PM
نمی دانم چه سری در این نواها نهفته است که بارها با چشمان خیس می شنومشان....بدون خستگی....
در بهشت این نغمه ها بشنوده ایم.....دست و پنحجه تان مریزاد.
Posted by: Anonymous | October 4, 2008 4:05 PM
یا حق
سلام
انگار عصبانی بودن عدهای از جنگ هنوز ادامه دارد که ما نتوانستهایم در حد همین بزرگداشت را برپا کنیم. شاید هم باید دست و پای خیلیها را قطع کرد که به جنگ هشتساله کاری نداشته باشند: چرا که مطمئناً این مردم لایق سپاسگذاری از همهی آنهایی که زندهگیشان را خرج جنگ کردهاند، هستند. شاید هم باید سالها بیایند و بروند تا روزی و روزگاری دیگر آید، برای قدردانستن مردمانی که جنگ زندهگیشان شده بود.
ممنون از نوشتهی خوبتان.
موفق باشی.
Posted by: محسن خطیبیفر | October 5, 2008 1:37 PM
kheili dust daram mishod ye ruzi daste shohadaye vaghei ro busid,vali ye soal mohem ham daram az hame uayy ke jango shoru kardand:
aya in tanha rahe mostaghim baraye be bad dadane sarmayehaye khodadadi 2 keshvar nabud ?
servati ke khoda baramun baraye solh be ja gozashteh bud chera tu jang harumesh kardim.bara ma melati ke age tu kuche davamun mishe ye rish sefid pa dar myuni mikone ashtimun mide!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ye rish sefid nabud?
afsus baray javunayy ke raftand afsus baraye sarmaye hayy ke harum ghorur divanei mesle sadam shod.
Posted by: afshin | October 5, 2008 10:57 PM
امروز پنجشنبه به مزار رفته بودم كه علاوه بر خواندن فاتحه اي براي پدر و مادر تازه در گذشته ام به ياد آورم كه جايگاه ابدي ام كجاست تا شايد كمتر به اين دنياي دني بچسبم.
بر مزار شهدا ايستادم تا فاتحه اي نثار روح بزرگشان كنم.
فردي كه در آن نزديكي ايستاده بود گفت: اينها جوانان پاكي بودند كه گول خوردند.
گفتم: عجب گول خوردن! پر منفعتي براي ما و خودشان
Posted by: vahideh | October 9, 2008 6:43 PM