May 17, 2008
لحظهای بیاسای
هر روز صبح از کنار قبرستانی چشمنواز میگذرم.
چه آرامشیست آنجا
بوسههای باران و نوازش خورشید
و صدای مردگان را میشنوم:
کجا با این همه شتاب؟
لحظهای بیاسای
دوست نادیدهی شریف و عزیز «میز مویز»
سلام و درود فراوان و پوزش از تاخیر در پاسخ
بنده سعی کردهام به تکتک کسانی که لطف میکنند و در اینجا پیامی میگذارند و یا سوالی میپرسند از طریق ایمیل پاسخ دهم. اما متاسفانه آدرس ایمیلی از شما نداشتم. گزیدهای از سرودهها، ساختهها و نواختههای حقیر را میتوانید در www.amirsam.com بيابيد.
با مهر و ادب
اميرحسين سام
Posted by: امیرحسین سام at May 24, 2008 8:58 AMسلام نميخوام اغراق كنم ولي به اين زيبايي وبلاگ نديده بودم
يه شعر از اين سايت گذاشتم تو مبلاگم خوشحال ميشم به من سر بزني
سرشار از گریه میشم با این موسیقی و سبکی ...
Posted by: نسرین at May 22, 2008 10:12 AMفرق من و پسر شش ماهه ام در اين است كه من بعد از گوش كردن به اين قطعه گريه ميكنم ولي پسرم ميخندد !!!
اما جالب اينجاست كه هردوي ما بعد از شنيدنش آرام ميشويم....
سلام
گاهي به جوابي ما را آگاه كن استاد!!!!!
آقا ممنون كه بخش موسيقي سايت تخصصي هم شروع به كار كرد. زودتر ميگفتيد تا ما اينقدر جك و جفنگ نگوييم!
ياد مرحوم حسين پناهي افتادم .....
ميزي براي كار.... كاري براي تخت..... تختي براي خواب....خوابي براي جان ....جاني براي مرگ ......مرگي براي ياد.......يادي براي سنگ.... اين بود زندگي.....!!!؟؟؟؟
عمو زنجير باف انجيرت بنازم ....
تازه داشتم مي فهميدم كه فهم من چقدر كمه..... اتم تو دنياي خودش حريف صدتا رستم ..... گفتي ببند چشمات و وقت رفتن .....انجير مي خواد دنيا بياد آهن و فسفرش كمه ......
عمو زنجير باف انجيرت بنازم ....
فقط همين ......سكوتي بي معنا در تاملي پر از ناداني ....
Posted by: mojtaba at May 20, 2008 8:30 PMنام نيك پس از مرگم آرزوست ...
Posted by: Naghmeh at May 20, 2008 7:12 PMسلام
سایتت آرومم می کنه
سلام. بداهه ی سه تار و پیانوخیلی زیباست. اگر ممکنه برام میلش کنید.نمیدونم چرا همیشه با موسیقی این وبلاگ آروم میشم.سرشار از احساس و نرمه.مثل حریر.
Posted by: تینا میرمحسنی at May 20, 2008 8:07 AMسلام
دوست گرامي ، از ايميل سرشار از مهرتان سپاسگذارم .از شنيدن قطعات موسيقي به خصوص دو نوازي سه تار وپيانو بسيار لذت بردم .با ارزوي پيروزي و بهروزي براي شما .
سلام
و خاك
خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش ....
برای "نميدونم چندمين بار!" : بدينوسليه به استحضار ميرساند اينجانب خاضعانه، خاشعانه، ملتمسانه، هندوانه، بيعانه،....خواهشمندم كه دکترجان این سبد آرشيو نغمه هایت را برگردان!
Posted by: میزمویز at May 20, 2008 4:34 AMدو نوازي سه تارتون با پيانوي آقاي جهان ابادي فوق العاده است سه تارتون از اولين زخمه هاش به دل آدم مي شينه تصنيف زرد سرخ ارغواني با صداي اقاي كمانگيري هم خيلي دلنشينه راستي اين احمد كوچولوي شما هم با جمله ي بابا ساز! شده نقل محفل ما.
شاد و پاينده باشيد.
سلام
ممنون كه اين سايت رو انقدر آرامش بخش آفريديد.
كاش منبع اشعاري رو كه مي نويسيد ذكر مي كرديد. آيا همشون سروده خودتون هستند؟
راستي اين آهنگي فوق العاده زيبائي رو كه گذاشتيد من از لينك خودتون گذاشتم روي وبلاگم . اگه دوست نداريد بفرمائيد برش مي دارم.
علي نگهدارت
Posted by: حسان at May 19, 2008 11:59 AMممنون بخاطر ايميل و معرفي لينك.
Posted by: maryam** at May 19, 2008 8:28 AMسلام
ياد شعر سهراب افتادم:
...
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است
هیچ چیز بالاتر از خداگونه زیستن آرامش نمیدهد.چون اوآفریدن.
اگر در همین لحظه میتوانستم راهی نشان دهم که فی المثل ژن p53 برود دانه دانه سلولهای سرطانی را از پای درآورد و بدرمان بیانجامد درجا آسوده میمردم.
تربیت بهترین فرزند هم نوعی آفریدن است . آزادمنشی و خردورزی ، در کمال زیستن و بآسودگی خفتن است.
Posted by: رهگذر at May 18, 2008 7:11 PMسلام به امير حسين سام.
آهنگ زيبايي ست و هم منحصر به فرد.
از سید احمد ممنونم . کامنت بسیار زیبایی بود . براستی مرگ خود شیوه ی زندگی است .
Posted by: mojtaba at May 17, 2008 8:34 PMتنها چيزي كه به ذهنم مي رسد شعري از اكبر اكسيراست:
Posted by: bagheban at May 17, 2008 3:02 PMسلام
خیلی زود تصنیف قبلی رو برداشتید!
هنوز به شنیدنش احتیاج داشتم
و مرگ...!
رویکرد هر کسی نسبت به مرگ نشان دهنده ی نوع زندگانی و اندیشه ی اوست. هنگامی که در خلوت خویش به مرگ می اند یشیم، اگر از آن به شدت بهراسیم ، در حقیقت از «خود»مان است که وحشت کرده ایم و اگر از آن تصویری زیبا و چهره ای آرام و متبسم در ذهنمان بیاید ، معلوم می شود که درونی پاکیزه و بدون مساله داریم. و البته این دو حالت ، دو سر یک طیف است. از هولناکترین چهره شروع می شود تا می رسد به زیباترین و آرامش بخش ترین تصویر. «مرگ» و تصوری که در باره ی آن داریم ، مانند یک آیینه است. آینه ای که درون ما را به ما نشان می دهد. به روشنی و وضوح. آنان که از مرگ وحشت دارند و یا مرگ را در ذهن خود چهره ای ترسناک و وحشتناک می بینند، یا دانش شان در این باره کم است و یا با «خود»شان مشکل دارند. مرگ و اندیشیدن به مرگ یکی از بهترین راههای شناخت «خویش» است. در این وانفسای دروغ و ریا و گرانی و تورم و بی نظمی و بی رسمی که می بینیم ، اگر کسانی هنوز پیدا شوند که به فکر خودسازی و پاک کردن درون خویش هستند ، یکی از اولین توصیه های بزرگان به آنان این است که لحظه ای - صادقانه - به مرگ بیندیشند و ببینند چه تصویری از او دارند. آیا او را به شکل یک دیو یا هیولایی بی رحم می بینند یا در هیات فرشته ای زیبا و یاری لطیف در نظرشان مجسم می شود. این هر دو تصویر به ما کمک می کند تا بدون آن که بخواهیم این جهان و شور و شوق و تلاش و کوشش و «زنده بودن» را از کف بنهیم ، «خود» را هم بیشتر ببینیم و بیشتر بشناسیم. شناخت هر چیز اولین گام است برای تغییر و تحول و تعالی. از مرگ گفتن و از مرگ نوشتن بدون آن که ما را از زندگی غافل کند ، و بدون آن که معنای زنجموره کردن و بازنشسته شدن و وصیتنامه نوشتن بدهد ، نه تنها بهترین راه پالوده کردن زندگی و اصلاح رفتار در این جهان است ، که احتمالا به «آرامش» ی نیز منجر خواهد شد.
... مولانا روزی دست فرزند خود را گرفت و به گورستان رفتند. نگاهی به قبر ها کرد و به پسر گفت : اینها که می بینی اینجا خوابیده اند ، بیش از نیمی شان به خاطر «حسد» است. در زندگی حسود بوده اند و این حسادت - به اعتقاد نگارنده - یا خودشان را دق مرگ کرده است ، یا باعث ایجاد فتنه و نیرنگی شده تا دیگری را به کام مرگ بکشاند...و از این روست که در مثنوی گفته است : «عقبه ای زین صعب تر در راه نیست/ ای خنک آن کش حسد همراه نیست».
دلم می خواهد باز هم از «مرگ» بنویسم. از مرگ مفاجاه ، از مرگ نابهنگام ، از مرگ عزیز ، از مرگ او ، و... از مرگ اختیاری و از موت احمر، اما اینجا جای این کار نیست و تا به همین اندازه هم زیاده روی ست.
به حرف اول باز می گردم و با این بیت مولانا که شاهکار رازآمیز و در عین حال رازگشای او در باره ی مرگ و زندگی ست این سخن شیرین را به پایان می برم.
«مرگ هر کس ای پسر همرنگ اوست/ آینه ی صافی یقین همرنگ دوست» .
سید احمد
Posted by: سید احمد at May 17, 2008 1:27 PMدرست است. شتاب آدمها آنقدر زياد است كه گاهي خدا براي اينكه بتواندآنها را براي دقيقه اي نگهدارد تا با آنها حرفي بزند مجبور مي شود به جاي دست بلند كردن جلوي جگوار شيك و پر سرعت آنها ، به طرفشان آجري پرتاب كند ، بلكه بايستند و به كودكي كه از روي ويلچرش افتاده كمك كنند. داستان كامل را اينجا بخوانيد http//madreseyesabz.persianblog.ir
سال گذشته در چنين ايامي كه با بدن بي روح پدرم از غسالخانه تا منزل ابديش صحبت ميكردم ترجمه كتابي بدستم بود كه نويسنده در توضيح آداب زندگي بزرگان آورده است: ما آدمها آنقدر غرق اين ساعت شده ايم كه از قطب نما غافل شده ايم. مراد از ساعت همين امور روزمره و جلسات و كارهاي يكي پس از ديگري است و منظور از قطب نما مسير اصلي زندگاني است. در اين بين گاها خدا تلاش مي كند ما را متوجه قطب نما كند كه رفتن عزيزاني كه هيچگاه انسان تصورش را هم نمي كند از ايگونه آجرهاست.
سلامت باشيد و پايدار
سلام
شب شرك آور است و
جغد مقدس
دنياي وارونه را
خفاشها روزانه خواب مي بينند
