May 10, 2008
شب
احمد که به دنیا آمد دو هفتهای در خانه بودم. فارغ از کار و بار بیمارستان، در هوای خوش فروردین آکسفورد برایش زمزمه میکردم و سهتار میزدم. پیش از آن ایام در بیشتر شعرها و تصنیفهایم از سیاهی و سردی شب گفته بودم:
نه عجب که دلم از سردی این شب بگرفت
یار خورشید و سحرخندهی آنم چه کنم
اما نمیدانم چگونه بود که در آن ایام یا بهتر است بگویم لیالی، در شب هم برای نخستین بار روشنایی و مهر و گرمایی وصفناپذیر یافتم. البته خیره شدن به آن میهمان نورسیده در دل شب نیز در آن حال خوش بیتاثیر نبود. در آن شبها برای احمد زمزمه میکردم که
شب از راه رسیده
پر از راز دیرین
ز چشمان فرهاد
ربوده خواب شیرین
ببین چشم مجنون که بنشسته در خون
از آن زلف شیدا که بگشوده لیلا
آمده شب از راه دور
این شب چون سنگ صبور
تا که مجنون، چشم پر خون، پیش او رسوا کند
تا که فرهاد، عشق بربادرفته را پیدا کند.
این تصنیف دو سال بعد با تنظیم آقای سینا جهانآبادی و صدای آقای کمانگری در استودیو «پاپ» ضبط شد. آن را برای نخستین بار در اینجا قرار میدهم تا من و شما با هم به آن گوش کنیم.
باعث زحمت میشه این بود :
پدر،کشاورز،قمرالملوک،لامبورگینی
بنظرم بردارهای به سمت راست طرف پدر و بردار بسمت چپ طرف لامبورگینی باعث حذف متن توسط نرم افزار شده. در preview که چک کردم دیده میشه..
ممنون
Posted by: رهگذر at May 17, 2008 4:58 PMدکتر جان نمیدانم چرا اصل پیام در جواب میزمویز پاک شد؟
رهگذر
-----------------------------------------------------------
سلام و درود
من عین نوشتهتان را منتشر کردم. لطفا اگر خواستید دوباره بفرستید.
با سپاس
میز مویز جان جهت پرهیز از اطاله کلام به رمز نوشتم.بنظرم ژن پرچانگی در من یکهو جهش کرد!
Well done , Brilliant work. PLEASE pass on my thanks and appreciation to all in your team. Keep on excellent music .
ALL THE BEST and look forward to more pieces of music. KIND REGARDS to all - Mr Kamangir has got very beatuful - warm (As in expression in Farsi ) Voice. And yes, it would be nice to be able to download some !?
حضرت رهگذر:
قبل از هر چیز بگویم ما که نفهمیدیم ارتباط سوال قابل تامل شما با مطلب اخیر چه بود!! ما انتظار داشتیم درباره ملودی بنویسید نه در مورد مطالب کامنت ها!.
حرفهای اصلی را جناب سید احمد اجل زدند. اضافه کنم که: این که میبینید کشورهای خاصی در ظهور انچه شما "دستاورد" مینامید سهیم بوده اند دلایل خاص خود را دارد و هرچه باشد دلیلش "بی حاصلی و انحطاط تفکر این سرزمین" نیست! در حال حاضر هم صنعت كشورهاي پيشرفته در دست جهان سومي ها مانند ایرانیها است. همین الان بیش از 50 درصد چرخ صنعت آمریکای شمالی و اروپا به دست جهان سومی ها و از جمله ایرانیها و هندی ها و آفریقایی ها و... میگردد. هر قومی در این دستاوردها نقش داشته اند. راه درست را آسیای جنوب شرقی ها دارند میروند که مقهور فناوری نشده اند بلکه با سرعت سرسام اوری در حال جذب ان هستند و همزمان با ان فرهنگ خودشان را هم بیش از پیش مورد توجه قرار میدهند. هیچ بعید نیست که فردا یکی از این المپیادی ها مثل مریم میرزاخانی مدال فیلدز ریاضی را به ایران بیاورد یا نیایش افشردی نوبل فیزیک بگیرد (یا همین دکتر سام با کشف ژن وراجی در امثال بنده نوبل پزشکی برای ایران بیاورد!!!). اگر منظور شما از دستاورد اینها است، خیلی نگران نباشید: بالاخره هر ملتی چندتایی دانشمند و متفکر و پزشک و غیره دارد که بتواند ادعا کند من در پیشبرد تمدن بی اثر نبوده ام!
دستاوردها که شما میگویید تنها مربوط به 4 قرن اخیر است و اگر از نظر کاربرد ببینیم بهتر است بگویم 3 قرن! تا قبل از قرن 18 هیچ کدام از دستاوردهایی که میفرمایید وجود نداشت و متولیان امروزه دستاوردبشری یا مشغول جنگ افروزی با توپ و سرنیزه بودند یا برده های افریقا را به معادن و مزارع امریکا میبردند تا با کار مفت در مزارع یا استخراج ذخایر معدنی، موتور اقتصادی امریکا برای قرن بعدی شوند. با اعتراف به سودمندی فناوری برای راحتی بشر باید بگویم بر خلاف نظر شما موتور محرک این همه دستاورد که شما میفرمایید نه خدمت به انسانیت که در بیش از 90 درصد موارد انگیزه هایی مانند اقتصاد و جنگ بوده است: روانشناسی با انگیزه هایی مانند کاهش نقش کشیشان و مذاهب کلیسایی شکل گرفت. انقلاب انفورماتیک تحت تاثیر ترس از جنگ اتمی و با حمایت پنتاگون پاگرفت. انقلاب جت و موشک مدیون "بقودرهیتلر" و فتح فضا نیز مدیون جنگ سرد و طرحهای استالین-کندی و جنگ ستارگان ریگان است. حکایت انرژی اتمی و نامه انشتین به رییس جمهور امریکا و رقابت المان و امریکا بر سر ابربمب هم که مشهور عام و خاص است. حتی لغو نظام برده داری در امریکا همانقدر متاثر از مسایل انسانی بوده که تحت تاثیر نیاز به نیروی کارگری کارخانه داران امریکایی(که نیاز به نیروی برده های مزارع داشتند). شاید تنها علومی مثل پزشکی بوده است که کمتر تحت تاثیر عوانل منفی رشد کرده است. اتفاقا از این نظر باید اعتراف کرد که در مشرق زمین بیشتر به فکر بشریت بوده اند تا مغرب زمین. فقط مسئله این است که نفع فردی در مغرب زمین توانسته ناخوداگاه به خلق نفع جمعی منجر شود. پیشرفتهای انکارناپذیر فعلی ناخوداگاه بوده است و برای یافتن جواب "چرا وضع فعلی ما این است؟" برچسب تقدس به دستاوردهای مغرب زمین و انگ بی ارزشی به تاریخ فرهنگ این سرزمین نچسبانید. دلایل اینکه دستاوردهای مورد نظر شما در ایران چندان پیشرفتی نداشته است به مسایل فرهنگی بر میگردد. خدا اقبال را بیامرزد که گفت:
غربیان را زیرکی ساز حیات شرقیان را عشق راز کاینات
خیز و نقش عالمی دیگر بنه عشق را با زیرکی آمیز ده
در ضمن بدانید که همین "مغرب زمینی های خالق این همه تکنولوژی" اندک اندک دارند روش دیگری را برمیگزینند و بیشتر به سود و راحتی توجه دارند تا پیشبرد علم! پارسال (يا دو سال قبل) در پنج رشته پرطرفدار آمریکا هيچ يك از شاخه هاي مهندسي و فيزيك و امثالهم نبود و به جاي آن اسامی رشته هایی مثل موسيقي و حقوق و ام بی ای دیده میشد!
از همه این حرفها گذشته دوست عزیز : قبول که حرفهای شما اشاره به واقعیت های انکار ناپذیر تلخی دارد. اما بعید میدانم با روش و نگاهی که شما دارید بتوان چیزی از این ویرانی ها کم کرد و بر ساخته ها افزود. فکر میکنم روش صاحب این وبلاگ بهترین چاره برای این درد است: این جوان از یک سو موسیقی کشورش را به جلو میبرد و از سویی میزان خدماتش به پزشکی و بیماران هم که با سوابق تحصیلی اش لزومی به دفاع ندارد.
(البته بماند که پاچه خاری ما را تحویل نمیگیرد!)
با آرزوی خوشبینی، خودباوری، تامل و توانایی بیشتر برای خودم و همه دوستان
میزمویز
جناب اقای رهگذر عزیز ، سلام بر شما
شما بهتر از من می دانید که فراز و فرود جوامع مختلف و پیشرفت یا عقب ماندگی (مادی یا اخلاقی) ملل جهان دهها و بلکه صد ها علت جور و واجور داخلی و خارجی دارد. هزار و یک عامل داخلی و خارجی دست به دست هم می دهند تا تغییراتی در یک جامعه ایجاد می شود. روزگاری ما - در مقایسه با دیگران - در قله ی تمدن و فرهنگ و هر آنچه شما نامش را پیشرفت می گذارید قرار داشتیم. حالا هم در مقایسه ی با سایر ملل از بعضی عقب تریم و از برخی هم جلوتر.
فلسفه و ادبیات و هنر هر کشوری هم دقیقا متناسب با سایر عوامل فرهنگی ، اقتصادی ، و تکنولوژیک آن ظهور می کند. در شعر معاصر آمریکا دغدغه هایی هست که در شعر معاصر فلسطین نیست و برعکس. اقتصاد و تکنولوژی و فرهنگ و وضعیت مادی و معنوی هر ملتی به اصطلاح امروزیها یک «پکیج» است. یک بسته و یک سبد که تمامی محتویاتش با هم سازگاری دارد. قرن هفتم و هشتم هجری در سرزمینهای فارسی زبان ، قرن مولانا پرور بود. قرن پروراندن صدها شاعر و متفکری بود که از میان آنان سعدی و حافظ و مولانا برجسته تر و بلند تر شدند.از روزگار حافظ به بعد هم حتی یک شاعر بزرگ نداشتیم که با حافظ برابری کند. قرن چهاردهم با توجه به تغییرات اجتماعی در کشور قرن نیما پرور شد. ممکن است روزی هم برسد و صد سال بر ملت ایران بگذرد و حتی یک شاعر متوسط هم ظهور نکند. ولی در تمام دورانهای تاریخی ملت ما - و هر ملت دیگری - ادبیات و فلسفه و هنر همرنگ و هم سنخ سایر عوامل اجتماعی - اقتصادی بوده و خواهد بود.
ما از تکنولوژی و رفاه عقب افتادیم . بسیار خوب اما این عقب ماندگی قاعدتا نمی تواند فقط یک علت داشته باشدکه از آن به «قرنها رمز گشایی و هل و گلاب» یاد کرده اید. افسانه و شعر و فلسفه را معلوم است که همه دارند. متناسب با سایر ویژگیهای جامعه ی خودشان. ما هم داریم متناسب با جامعه ی خودمان. نه کمتر و نه بیشتر. و برای همین است که هنوز یک شا عر معاصر یا یک رمان نویس ما «جهانی» نشده. (حالا جهانی بشود که چه؟ ! چه مزیتی است؟!) البته علت آن هم تا اندازه ای روشن است. چون فضای زندگی و دغدغه های شاعر یا نویسنده ی ما متعلق به جامعه ی خودمان است و جانعه ی ما با جوامع غربی تفاوتهای اساس دارد. دغدغه ی کاملا مشترکی بین ما و آنها نیست و این امر هم نه به خودی خود ، خوب است و نه بد. فقط هست.
تغییرات و تحولات اجتماعی هم که خودتان بهتر می دانید یکسویه و یکطرفه نیستند که مثلا نسخه بپیچیم و بگوییم اگر اقدام «الف» را انجام بدهیم یا اگر آن کار را می کردیم لزوما به مرحله یا نتیجه ی «ب» می رسیدیم. همین تمدن امروزی را که شما از آن یاد می کنید در هچ کشوری بجز همان جایی که اتفاق افتاده ، قابل کپی برداری نیست. مگر هزاران عامل بومی را هم در نظر بگیریم و هزاران اتفاق لازم دیگر هم بیفتد.
همه ی اینها را گفتم ولی یادم رفت بنویسم که در دوران معاصر جامعه ی ما سرش به رمز گشایی و به قول شما هل و گلاب هم گرم نبوده. تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی مشروطه به بعد را در نظر بگیرید. چند در صدش هل و گلاب است؟
این سایت یک سایت موسیقایی - ادبی ست و طبیعی ست که در آن از همین راز و رمز ها گفته و نوشته شود. صدها سایت دیگر هم هست که به معماری و پزشکی و کشاورزی و تجارت و مهندسی برق و سازه و راه و ساختمان و اقتصاد و ریاضی و فیزیک وشیمی و بیولوژی و سایر علوم اختصاص دارد. در جامعه هم دقیقا همین طور است و هر کسی سرش به کارش و رشته اش و شغلش گرم. و آنها که اهل تولید صنعتی و کشاورزی و خدماتی و حرفه های دیگر هستند ، عمدتا هیچ علاقه ای به این مباحث و به رمز گشایی و هل و گلاب هم ندارند. گیریم که استاندارد کارشان در مقایسه ی با غرب صنعتی پایین تر باشد ، که عللش را در عوامل دیگر باید جست.
سید احمد
Posted by: سید احمد at May 15, 2008 3:53 PMممنون از سيد احمد عزيز،
توضيحی بسيار جامع و خوب و روشن بود. دغدغهی من تنها اين بود که به بهانهی راندن غم و حيف و اندوه از خانهی جان، عقل و خرد و انديشه را تعطيل نبايد کرد. همین. هر چه در تاريخ بر سر ملتهای مسلمان رفته است از همين بوده است که به بهانهای عقل را معزول کردهايم و آنگونه که بايد سزای خرد را ندادهايم و نه تنها در کلام شاعران و عارفان بلکه در سرمشق و الگوی بزرگان دين و امامان شيعه، «عقل» نقشی برجسته داشته است. ببخشيد که من هم پای از گليم درازتر میکنم و شدهام وکيل مدافع عقل. جنگ زرگری بر سر دعوای عقل و عشق نباید پديد بيايد. شأن هر کدام به جای خود. خاطرم هست جايی دکتر سروش گفته بود که شعر مولانا را اين گونه هم میشود خواند:
هر چه گويم «عقل» را شرح و بيان
چون به «عقل» آيم خجل باشم از آن!
سلام
زيبا بود. ديروز استاد لطفي داشت از گروه هاي جواني ميگفت كه ميتوانند سرمنشا تحولاتي در موسيقي و خلق آثار ماندگار باشند. حتم دارم جمع شما يكي از آنهاست.
در ضمن دكترجون انشا.. هرگز نه در سبد آوازهاي نو تان غمي بيابيد و نه در سبد خانوار خوانندگان وبلاگ كالاي غم بچاپانيد!
ميزمويز
جناب سید احمد بزرگ با سلام
نخیر! در گذشته ما پسر پیغمبر بوده ایم که بوده ایم از کشف الکل به اینطرف هیچ کاری نکرده ایم. افسانه و شعر و فلسفه را که همه دارند.روسها و ژاپنیها و چینی ها ایستگاه فضایی ساخته اند و فرهنگ و ادبیات غنی "هم " دارند.هر کس گوشه ای را گرفته و بجلو میبرد از فیزیک و طب و شیمی... انیشتن به تئوری نیوتن شک میکند و حاصلش "نسبیت عام" میشود و فیزیک را از پایه تغییر میدهد. واتسون و کریک دی.ان.ای را کشف میکنند و تحول در طب مولکولی...برق و تلفن و آمپول و نوارمغناطیس و رآکتور و سیم سه تار....
نخیرآقا روشن است که ما قرنهاست دستی ازهیچکس نگرفته ایم وسرمان به رمزگشایی و هل و گلاب گرم بوده!
جناب آقای رهگذر عزیز
نظرتان را با «پیش فرض» ی نوشته اید که درست نیست. برای آن که ببینید ما چگونه ادای دین کرده ایم بهترین راه مطالعه ی تاریخ است. کتابهایی مانند «تاریخ تمدن اسلامی» نوشته ی آدام متز یا جلد سوم تاریخ تمدن ویل دورانت یا «خدمات متقابل ایرا ن و اسلام» مرحوم آقای مطهری یا کتاب «دانش مسلمین» نوشته ی استاد محمد رضا حکیمی چند نمونه ی کوچک هستند که نشان می دهند ما چگونه ادای دین کرده ایم و عمرمان فقط محدود به رازگشایی و سخنگویی سمبولیک نشده است.
ما منشاء بسیاری از خیر ها و نیکی ها بوده ایم. همین اندیشه ی غرب که شما از آن نام می برید ، در سیر تاریخی خود به شدت از اندیشه ی ایرانی و اسلامی و شرقی الهام گرفته و شواهد متعدد آن هم در دست است.
در روزگاری که در غرب «اندیشه» جرم بود و امثال کپلر و گالیله و صدها تن دیگر را به جرم اندیشه زنده زنده می سوزاندند یا به توبه وادارشان می کردند، ما پیشروان اندیشه و تمدن و علم و دانش و معماری و نجوم و ستاره شناسی و فلسفه و حقوق و... حتی آیین شهرداری بودیم. آنها در ظلمت هزار ساله ی انگیزیسیون و تعصبات من در آوردی کلیسا باب هر گونه علم و دانش و اندیشه ای را بسته بودند و بوستان فرهنگ ما محصولات کم نظیری چون پور سینا و فارابی و ابن رشد و ابن خلدون و رازی به جهان عرضه می کرد و اندیشه در بیان و زبان غزالی و سعدی و مولوی و حافظ و... عرضه می شد.
این که چرا امروز - آن هم بیشتر از نظر تکنولوژی - عقب مانده ایم ، باز هم نیازمند مطالعه و شناخت تاریخ است اما قطعا علت آن « به رمز چیزی گفتن و قرنها پای مباحثه در پی رمز گشایی» نبوده است. تازه ، مگر در همان غرب امروز نویسندگان برجسته ی ادبیات داستانی بسیاری از اندیشه های خود را در قالب ادبیات و به رمز و راز بیان نمی کنند؟ رمز و رازی که دستاویز نوشتن هزارن مقاله ی نقد و بررسی ادبی می شود.مگر از انسان و سمبولهایش نمی گویند؟ مگر در شعر معاصر غرب کم از رمز و راز و نمادهای شعر استفاده می شود؟ مگر فیلسوفان و متفکرین امروز غرب صدها و هزارها مقاله در باره ی همین موضوعی که شما از آن نام برده اید ، نمی نویسند؟
با احترام،
سید احمد
Posted by: سید احمد at May 14, 2008 8:07 PM
اندیشه و غم!
هر دو نظر «د. م.» عزیز و پاسخهای شما را خواندم. این پنجره ی کوچک ، طبیعتا جای مقاله نوشتن نیست و از حوصله ی سایر خوانندگان هم ممکن است خارج باشد. به همین جهت سعی می کنم پای خود را از گلیم کوچک اما پاکیزه ای که پهن شده است دارتر نکنم و به اختصار بنویسم.
تصور می کنم هر چهار حالت ممکن را که در نظر بگیریم ، درست باشد. یعنی منظور مولانا از «غم» بعضی مواقع همان غم و اندوه است و در برخی جاها منظورش «اندیشه» و در فکر چیزی بودن است. همچنین هنگامی که از لفظ «اندیشه» سخن می گوید ، بعضی وقتها تفکر و اندیشیدن است و در موارد دیگری به «غم» اشاره می کند. علت آن که من آن جمله را نوشتم ، این بود که یادآوری کنم که در فرهنگ مولانا ، «غم» و «اندوه» حضور چندانی ندارد. کسی که می گوید در زندگی ما حیف نباشد و هرگز افسوس گذشته را نمی خورد و در بخش عمده ای از عمر پر برکتش در وصل و سماع بوده است ، مانند شاعران دیگر از واژه ی غم استفاده نمی کند، بجز در توصیف فراق و هجران یار.
مولانا بارها به ما توصیه می کند که خود را در میان دو «عدم» زندانی نکنیم. این دو عدم ، گذشته اند و آینده. یعنی حسرت و اندوه آنچه را که گذشته است و ماضی ست نباید خورد و به خاطر آنچه در آینده قرار است اتفاق بیفتد نیز نباید هراسناک بود. روشن است که این نکته ی ظریف ، کج فهمی هم دارد و از آن نمی توان این نتیجه را گرفت که وی گفته است از گذشته ها پند نگیریم و به فکر آینده هم نباشیم. دم را به این معنا غنیمت بشمریم و خوش باشیم. این همان برداشت ناصوابی ست که از تعالیم عارفان و صوفیان ما می شود و به معنای نادرست ، نامش را «دم غنیمتی» نهاده اند. سخن و توصیه ی مولانا فراتر و عمیق تر ازاین است.
«غم» به معنای اندوه است (و اندوهگین کردن). همان معنایی که همه ی ما آن را می فهمیم و در ذهنمان داریم: غم فرزند و نان و جامه و قوت/ بازت آرد ز سیر در ملکوت(!). «غم» در عین حال به معنای «تیمار» و مراقبت هم هست. و به این معنا ، غم کسی را خوردن ، یعنی به فکر او بودن و تیمار کردن و مراقبت از او.
«اندیشه» هم که روشن است. به معنای فکر، خیال ، رای، و در عین حال به معنای عزم و صدد هم هست. در این بیت معروف ، حافظ فکر و اندیشه را دقیقا به یک معنا به کار برده است: فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش/ گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش. در عین حال «اندیشه» نیز به معنای غمگین شدن هم هست و هنگامی که فردوسی می گوید « تو اندیشه در دل میاور بسی» منظورش از اندیشه در دل آوردن ، همان غمناک شدن خودمان است و به این ترتیب ، «اندیشناک» بودن یا اندیشناک شدن به معنای هراسان شدن و ترسیدن و در نتیجه غمناک گشتن است (از دشمنی صعب اندیشناکم ، یعنی می ترسم).
استفاده از «غم» به معنای اندیشه در شعر شاعران دیگر نیز دیده می شود. این بیت معروف صائب را به یاد بیاوریم که «از حادثه لرزند به خود ، کاخ نشینان/ ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم» یعنی ما در اندیشه و به فکر سیل و سیلاب نیستیم و به این چیزها اصلا فکر نمی کنیم. به قول سعدی « کو فرض خدا نمی گذارد/ از قرض تو نیز غم ندارد! ( یعنی به فکر پرداخت بدهی خودش به تو هم نیست).
پا دارد از گلیم دراز تر می شود و خنک آن کس که حد خود بشناسد و جانب ادب را نگاه دارد. خلاصه کنم که تصور می کنم هر دو نظر درست باشند. هنگامی که مولانا می گوید «نفس اژدرهاست ، او کی مرده است/ از غم بی آلتی افسرده است.» منظورش اندوه و برودت و سردی ناتوانی ست و وقتی که می فرماید « « ای برادر تو همه(یا همان) اندیشه ای ، منظورش از اندیشه قطعا غم و اندوه نیست. مولانا غم را مذموم می دانست اما نه همه ی غمها را و اندیشه را راهگشا می دانست اما نه هر نوع از اندیشه را ( حمله های وی به فلاسفه و اصحاب تفکر فیلسوفانه را که دیده و خوانده اید: فلسفی منکر شود در فکر و ظن/ گو برو سر را بر این دیوار زن!.. نطق آب و نطق خاک و نطق گل/ هست محسوس حواس اهل دل...فلسفی کو منکر حنانه است/ از حواس اولیا بیگانه است... فلسفی مر دیو را منکر شود/ در همان دم سخره ی دیوی بود!../ هر که را در دل شک و پیچانی است/ در جهان او فلسفی پنهانی است...( روشن است که در اینجا نوع خاصی از تفکر را در زمینه ای خاص نکوهش می کند و این مبحث را با عقل نباید در هم آمیخت. تازه پای عقل هم که به میان آید ، مولانا سخنانی دارد که هنوز هم برای بسیاری از امروزیان تازه است).
در همان تعبیر زیبای «گردن بزن اندیشه را» هم که دقت کنیم ، از قضا هم غم را می بینیم و هم اندیشه را به معنای دغدغه ی چیزی را داشتن و در فکر چیزی بودن و غصه ی آن را خوردن. می گوید غم نخور. در فکر هم مباش. رها کن تا رها شوی.
البته گاه «غم» نیز به هر دو معنا به کار رفته است. آنچنان که در دو مصراع این بیت «نظامی» می بینیم : جز در غم تو قدم نداریم/ غمدار توییم و غم نداریم.
اگر می توانیم ، غم نخوریم و اندیشناک هم مباشیم که عمر عزیز را از کف خواهیم داد بدون آن که پشیزی به دست آورده باشیم.
سید احمد
Posted by: at May 14, 2008 7:00 PM
اندیشه غرب چه تاثیری بر ما گذاشته ما منشا چه خیری برای بشر بوده ایم ؟
ما گفتیم :دل هر ذره را که بشکافی،آفتابیش اندرون بینی...و یک گوشه نشستیم و نظاره گر بودیم.آنها فقط شکافتند و روشنی نمایاندند.آیا این همه ادای دین ماست : به رمز چیزی گفتن و قرنها پای مباحثه در پی رمز گشایی ؟
تصنيف چه خبر رو اومده بودم گوش بدم..گويا دير اومدم..از كجا ميشه دوباره شنيد؟
Posted by: **maryam at May 13, 2008 4:19 PMراستي عطف به نوشته زمستان شما ، براي من نيز سرسبز ترين زمستان زمستان امسال بود. از در و ديوار شعر مي باريد ... از هر بهار بهار تر :)
Posted by: shaqayeq at May 13, 2008 5:37 AMچه شاعرانه خواهد شد کودکی چنین ...
Posted by: shaqayeq at May 13, 2008 5:35 AMشيرين بودم و با شنيدن اين قطعه مجنون شدم ...
Posted by: Naghmeh at May 12, 2008 8:16 PMسلام جناب سام
خواستم بگويم حضور سيد احمد در اين وبلاگ، مانند حضور پدر در خانه برايم بسيار پر ارامش است .
دست شما و حنجره اشكان درد نكند! بسيار لذت بردم.
راستي شايد نتيجه اين پژوهش برايتان جالب باشد، تا بدانيد سياستهاي پخش موسيقي صدا و سيما مطابق سليقه چند درصد مردم است http://rcirib.ir/pajohesh/search/showCheck.asp?chno=21003
پاينده باشيد
ظاهراً روشن ننوشتم. شما نوشتهايد این بار که «مراد مولانا از غم در بسیاری از جاها اندیشه است» و این همان چيزی است که من به آن اشکال داشتم. قضيه بايد بر عکس باشد: «مراد مولانا از انديشه در بسیاری از جاها غم است». يعنی مولانا جاهايی در مذمت انديشه سخن میگويد و مرادش غم است. يعنی غم است که برای او مذموم است نه انديشيدن و تفکری که از عبادت هم بالاتر است.
-----------------------------------------------------------------
آن هم که شما نوشتهاید در خور تامل است. ولی آن چه من آموختم غم به معنی اندیشه بود. و البته نه همه جا که خود او میگوید «خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال!» و این غم دیگر معنی اندیشه ندارد. شما را رجوع میدهم به نوشتهی خوبی از خودتان در مورد همین موضوع با نام «صاحب خبر یعنی چه؟»!!
با مهر
امیرحسین سام
من گمان میکنم «انديشه» در زبان مولانا به دو معنا به کار رفته است که يکی همان مفهومی است که مستقيماً از تفکر اراده میشود و ديگری «غم» است. در نتيجه کسی که میگويد «گردن بزن انديشه را» در واقع میگويد «غم» را گردن بزن نه انديشيدن و تفکر کرد. آن هم تفکری که از عبادات بالاتر شمرده میشود. هر غمی، در خويش فرو رفتن دارد و انديشناک شدن. اين لزوماً به معنای انديشه و تفکر نيست.
اين را از اين بابت نوشتم که ديدم سيد احمد عزيز مرقوم فرمودهاند که: «توجه دارید که منظور مولانا از «غم» در بسیاری مواقع «اندیشه» است، نه اندوه» و در اين عبارت من ابهامی میبينم اگر نگويد اندکی خطا. يعنی میفرماييد منظور مولانا از «غم» اندوه نيست؟ اين همان مولانايی است که میگويد:
ای برادر تو همه انديشهای
ما بقی خود استخوان و ريشهای
گر بود انديشهات گل گلشنی
ور بود خاری، تو هيمهی گلخنی
پس به قرينهی اين ابيات و بسيار ابیات ديگر از مولانا نمیشود گفت مراد مولانا از غم، اندوه بوده است نه انديشه.
جسارت بنده را ببخشيد.
د. م.
------------------------------------------------------------------
سلام و سپاس فراوان
اگرچه روی سخن و سوال با بنده نیست اما به یاد سخنان مفصلی از مولاناشناس گرانقدر معاصر دکتر سروش افتادم که در یک سخنرانی خصوصی در لندن مفصل در مورد این موضوع بحث کردند. ممنون که یاد آن شب خوش و روحانی را برایم زنده کردید که ایشان برای نخستین بار مرا با این نکته آشنا کردند که مراد مولانا از غم در بسیاری از جاها اندیشه است. من هم این نکته نغز را در مورد موسیقی ایرانی در مصاحبه با خود شما چند سال پیش بیان کردم و در وبلاگ خودتان منتشر شد!
با مهر
امیرحسین سام
سلام!ممنون!آقا دست شما و حنجره ي خواننده واقعا درد نكنه!عالي بود!مثل هميشه!
مي خواستم بدونم اجازه لينك دادن به بنده رو ميدين؟
رضوان
----------------------------------------------------------------------
دوست مهربان رضوان
با سلام و درود فراوان
این شعر و آهنگ و دیگر قطعاتی که در اینجا میگذارم با میل و ارادهی بنده ساخته نشدهاند. در لحظهای این نغمهها دل و جان مرا مهمان خود کردهاند. پس من هیچ حقی بیشتر از شما در مورد شعر و آهنگهایم ندارم. میتوانید از آنها استفاده کنید حتی بینام سازندهی اثر. امید که دل عاشقی با شنیدن آن گرم و روشن شود.
ان شاالله
با مهر و ادب
امیرحسین سام
Posted by: رضوان at May 11, 2008 6:00 PM
سلا م دوباره
هر دفعه به مطلبتون لینک میدم تا بقیه هم فیضی ببرند...
باعرض سلام خدمت آقای سام , از اینکه برای من وقت گذاشتید و قطعه زیبا ی دلنشین و گوش نواز ستار را برایم ایمیل کردید بسیار سپاسگزارم . با توجه به اینکه امکان تهیه سی دی های شما در حال حاضر برایم امکان پذیر نیست و از طرفی مایل به شنیدن کارهای زیبای شما می باشم , چنانچه مقدور است لطف بفرمائید راهنمائی فرمائید آیا در سایت خودتان و یا سایتهای دیگر جائی برای دانلود هست یا خیر ؟ در غیر اینصورت جسارتا" در حد وسعتان برایم ایمیل فرمائید. خداوند حافظ شما و خانواده محترمتان باشد.با تشکر
Posted by: saeed at May 11, 2008 12:55 PMشب :
شب ز زندان بی خبر زندانیان
شب ز دولت بی خبر سلطانیان
...
شب پدید آید چو گنج رحمتی
تا رهند از حرص «خود» یک ساعتی
چون که قبضی آیدت ، ای راه رو!
آن صلاح توست. آتش دل مشو
گر هماره فصل تابستان بدی
سوزش خورشید در بستان شدی
گر ترش روی است آن «دی» مشفق است
صیف خندان است، اما محرق است
چون که «قبض» آید ، تو در وی «بسط» بین
تازه باش و چین میفکن در جبین
کودکان خندان و دانایان ترش!
غم جگر را باشد و شادی زشش
غم خور و نان غم افزایان مخور
زان که عاقل غم خورد. کودک شکر
قند شادی میوه ی باغ غم است
این فرح زخم است و آن غم مرهم است
غم چو آیینه ست پیش مجتهد
کاندرین ضد ، می نماید روی ضد
این دو وصف ، از «پنجه ی دستت» ببین:
بعد قبض مشت ، بسط آید یقین...
جز به «شب» جلوه نباشد ماه را
جز به درد دل مجو دلخواه را
شب نبد نوری ، ندیدی رنگ را
پس ، به ضد نور پیدا شد تو را
دیدن نور است. آنگه دید رنگ
وین ، به ضد نور دانی بی درنگ
رنج و غم را حق پی آن آفرید
تا بدین ضد ، خوشدلی آید پدید
پس ، نهانیها به ضد پیدا شود
چون که حق را نیست ضد ، پنهان بود
...
صورت از بی صورتی آمد برون
باز شد : که انا الیه راجعون
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی ست
مصطفی فرمود دنیا ساعتی ست...
(از جای جای مثنوی شریف برایتان نوشتم تا احوال خوشی را که بر اثر خواندن و شنیدن تصنیف امروزتان یافته ام با شما نیز قسمت کنم. و قطعا توجه دارید که منظور مولانا از «غم» در بسیاری مواقع «اندیشه» است، نه اندوه.)
به نظر می رسد که عمر «قبض» به سر آمده است. رایت انبساط و فرح و گشایش ، خجسته باد. امید دارم که اهالی خانه نیز از این انبساط خاطر حظ وافر ببرند.
سید احمد
Posted by: سید احمد at May 10, 2008 6:18 PMسلام
خيلي ممنون از بايد بگم وقتي مسيجتون را ديدم خيلي خيلي خيلي خرسند شدم
اميدوارم روزگار به ثمر نشستن كوچولوتون را انجور كه دوست داريد ببينيد
پاينده باشي و لطيف
اي جانم عزيز ....
زندگي كردم .... چشم ما خيلي مخلصيم دكتر.
ببخشيد....!!! از شما كمال تشكر را دارم.
Posted by: mojtaba at May 10, 2008 1:21 PMسلام آقای سام.ببخشید من اون آهنگی که با آقای جهان آبادی زدین و پیانو و سه تاره رو خیلی دوس دارم! توی یه وبلاگی شنیدمش! من هرچقدر سرچ کردم هیچ جا واسه دانلود نذاشته بودنش! توی آرشیو وبلاگ خودتون هم یه جایی واسه دانلود گذاشته بودین که متاسفانه از اونجا نتونستم دانلود کنم ارور میداد! میشه خواهش کنم دوباره واسه دانلود بذارینش؟ یا اگه جایی هست واسه دانلودش به من بگید . ممنون
Posted by: banafsheh at May 10, 2008 9:18 AMسلام آقاي سام
واقعا زيباست و دلنشين.
ممنون كه ما را هم در اين ميانه به شنيدنش دعوت كرديد.
دستتان درد نكند.
قلبتان هميشه مالامال از زلالي باشد و صفا...
لحظاتتان شادمانه ... شادمانه هايتان عاشقانه
امیدوارم خدا این کوچولوی دوست داشتنی را برایتان حفظ کند.
و در آینده ای نچندان دور شاهد هنرنمایی او هم باشیم.
در پناه حق
pir shi mard .afarin
Posted by: mohammad at May 10, 2008 2:04 AM