May 17, 2008
لحظهای بیاسای
هر روز صبح از کنار قبرستانی چشمنواز میگذرم.
چه آرامشیست آنجا
بوسههای باران و نوازش خورشید
و صدای مردگان را میشنوم:
کجا با این همه شتاب؟
لحظهای بیاسای
May 10, 2008
شب
احمد که به دنیا آمد دو هفتهای در خانه بودم. فارغ از کار و بار بیمارستان، در هوای خوش فروردین آکسفورد برایش زمزمه میکردم و سهتار میزدم. پیش از آن ایام در بیشتر شعرها و تصنیفهایم از سیاهی و سردی شب گفته بودم:
نه عجب که دلم از سردی این شب بگرفت
یار خورشید و سحرخندهی آنم چه کنم
اما نمیدانم چگونه بود که در آن ایام یا بهتر است بگویم لیالی، در شب هم برای نخستین بار روشنایی و مهر و گرمایی وصفناپذیر یافتم. البته خیره شدن به آن میهمان نورسیده در دل شب نیز در آن حال خوش بیتاثیر نبود. در آن شبها برای احمد زمزمه میکردم که
شب از راه رسیده
پر از راز دیرین
ز چشمان فرهاد
ربوده خواب شیرین
ببین چشم مجنون که بنشسته در خون
از آن زلف شیدا که بگشوده لیلا
آمده شب از راه دور
این شب چون سنگ صبور
تا که مجنون، چشم پر خون، پیش او رسوا کند
تا که فرهاد، عشق بربادرفته را پیدا کند.
این تصنیف دو سال بعد با تنظیم آقای سینا جهانآبادی و صدای آقای کمانگری در استودیو «پاپ» ضبط شد. آن را برای نخستین بار در اینجا قرار میدهم تا من و شما با هم به آن گوش کنیم.
