January 26, 2007

کرده‌ای با خاک یکسان!..۱۶

ای تو جان نوبهاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
ای تو شور آبشاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

ای شراب آسمانی، ای طلوع مهربانی
با تو شد خورشید خندان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

ای که نامت گشته ذکر هر دم جان و روانم
ای شفای درد پنهان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

سرزدی چون ماه تازه، خنده بر لب، تیغ بر کف
آمدی ای عید قربان! خوش رسیدی، خوش رسیدی!

آمدی چون سیل جوشان ، بی‌خبر، ناگه، خروشان
تا کنی این خانه ویران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

خانه‌ی عقل زبون را، عقل سرد تیره‌گون را
کرده‌ای با خاک یکسان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

شعر می‌جوشد ز من، هر لحظه، هر شب، هر سحرگه
از تو شد این چشمه جوشان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

۶ بهمن ۱۳۸۵

امير حسين سام January 26, 2007 11:48 PM
Comments

كرده اي با خاك يكسان عقل من را هوش من را ...

Posted by: Naghmeh at February 2, 2007 4:01 PM

درود خدمت استاد گرامی جناب سام عزیز
من پس از مدتها به اینجا آمدم تا شما را به دوستی که پارسی نمیداند اما شیفته موسیقی شما گشته معرفی کنم که چشمانم روشن شد. ایشان از من خواسته بودند که برای شما بنویسم که موسیقی تان منحصر بفرد است و آرامش بخش.
همچنین از اینکه دوباره بر ما منت نهادید و چشمانمان را به نور نوشته هاتان روشن نمودید سپاس میگوییم خدای را و شکر که "خوش رسیدی، خوش رسیدی".
با ارادت و مهر فراوان
عماد-تفلیس

Posted by: Emad at January 29, 2007 9:15 PM

سلام جناب سام من بي صبرانه منتظر جواب شما هستم.با سپاس

Posted by: sara at January 29, 2007 8:24 PM

Dear Mr. Sam Pl. advise how can i get your albums? i got only ZARDO SORKHO ARGHAVANi from Tehran but i could not get the rest.I am staying in UAE.In case i need to send the money to UK to get your albums.please let me know.
Thanks
Bahram Mansouri

Posted by: bahram at January 29, 2007 6:42 PM

نظر متواضعانه ی آقای داریوش بسیار متین و قابل تامل است و چون خودشان نوشته اند که بهتر بود این نظررا به صورت خصوصی «ای میل» می کردند ، عرض می کنم همین آخری را هم می توانستند به صورت خصوصی «ای میل» کنند . اما پری رو تاب مستوری ندارد و عقل نهیب می زند که نظرت را در معرض دید همگان بگذار ، شاید حتی یک نفر هم که شده ، از اشتباه در آید! جدال عشق و عقل - همه می دانیم - که از موضوعات ازلی و ابدی ست و همچنان نیز ادامه خواهد یافت. شاید بتوان با تعریف دو نوع «عقل» قضیه را فعلا در این صفحه پایان بخشید. یک نوع عقل، عقلی ست که در بند نفس اماره است و در خدمت هوی و هوسهای صاحبش. این عقل ، مذموم است و همان عقلی ست که تاجران بی خدا و قدرتمندان بی انصاف و دانشمندان بی تقوا آن را در اختیار دارند و بیشتر نابسامانی های جهان نیز معلول آن بوده و هست. عقل دیگر ، عقلی ست آزاد و رها از بند نفس اماره. این عقل ، انسان را در نهایت به وادی عشق رهنمون خواهد شد ، به نحوی که انسان دارای «عقل آزاد از بند نفس» به جایی می رسد که می بیند عا قلانه ترین کار ، عاشقی ست و عاشقانه ترین کار ، عقل ورزی! همه بازی ست الا عشق بازی!!! به هر حال، عقل است یا عشق یا هر چیز دیگر ، سرودن این همه غزل خوب در این مدت کوتاه ، مبارک و خجسته است و امید دارم حضرت حق این حال خوش را از شما نگیرد و هرروز غزلی نو از شمابخوانیم و هیچ عذری را هم نپذیریم !!! : « هر چه گویی از بهانه،لا نسلم،لانسلم/کار دارم من به خانه، لانسلم،لانسلم... دست از خشمم گزیدی،گویی از عشقت گزیدم/مغلطه ست این،لانسلم،لانسلم...جمله رانتوان شمردن،شرح یک یک حیله کردن/نیست مکرت را کرانه،لانسلم،لانسلم.

Posted by: سید احمد at January 29, 2007 5:08 PM

آقا من همه‌ی حرف‌های‌ام را که اين‌جا درباره‌ی عقل نوشتم پس می‌گيرم. بهتر بود خصوصی ای‌میل می‌زدم و نظر متواضعانه‌ام را می‌گفتم! تمام حرفِ من - برای کسانی که بدون طعنه زدن حاضر نيستند دو کلمه حرف حساب بشنوند - اين است: در طول تاريخ آکنده از شعر و عرفانِ ما، عقل به قدر کافی توسری خورده است و نتايج مهیبی هم داشته است. اين را دکتر سروش مکرر گوشزد کرده است. رأی من چيزی جز اين نبود و نيست. قياس اين حرف با اشعار حافظ هم قياس مع الفارق است. من می‌گويم حداکثر می‌شود همان حرف‌های صوفيان و عارفان را درباره‌ی عقل تکرار کرد (تازه اگر آن‌ها را بشود در اين روزگار به همان شيوه تکرار کرد). عادت پسنديده‌ای نيست که بگويیم چون حافظ گفته است و مولوی، ديگر نمی‌شود در آن تشکيک کرد. در روزگاری که فقيهان با تفسير نص صريح قرآن، احکامی يکسره متفاوت با احکام صد سال و دويست سال پيش از آن بيرون می‌کشند، ديگران جای خود را دارند. مقام و منزلت مولوی و حافظ به جای خود محفوظ - و اين‌ها نزدِ من از بزرگترين‌ها هستند و زندگی من و گفتار و نوشتار من شاهد و گواهی محکم بر اراداتِ من به آن‌هاست - اما نمی‌توان عقل را اين اندازه خوار و حقير کرد. چه بسا بسياری از بی‌عشقی‌های ما از کم بودن عيار عقلانيت باشد. هر عقلی که عشق را نفی نمی‌کند. آن «عقل»ها کهنه و کوته نظر و افسرده هستند که فتوای عشق را رد می‌کنند. به هر حال، در انتشار يا عدم انتشار اين يکی مختاريد. زياد حوصله‌ی مجادله با خلق خدا را ندارم. اين چند کلمه را هم از باب ايضاح نوشتم - نه پاسخگويی به بعضی از کامنت‌گذاران يا خدا ناکرده مجادله با شما.

Posted by: داريوش at January 29, 2007 3:18 PM

به حال خوشتون غبطه خوردم. ..تسلسل باشدت....

Posted by: فراق at January 29, 2007 4:18 AM

خدمت استاد بزرگوار سلام علیکم

امیدوارم ایام دهه محرم تا به اینجا را عاشقانه پشت سر گذاشته باشید و بعد از این بهتر از قبل !!

همانگونه که زکات علم آموزش ان است زکات هنر نیز که هم علم است و هم زیبایی نشر ان است و بر هر مسلمانی واجب !!
اما متاسفانه بعد از گذشت حدود یک سال از انتشار البوم زرد و سرخ و ارغوانی هنوز این البوم به رویت شهرستانی ها نرسیده !!

Posted by: at January 29, 2007 12:04 AM

سلام شاعر هنرمند عزیز؛سام بزرگوار
گاهی فقط حس و ادراک درونی آدمی است که می گوید درست و نادرست چیست ،آقای داریوش به گمانم باید گاهی اوقات بند فسفه و استدلال و همه چیزرا برمبنای شواهد داوری کردن از هم گسست،درون آدمی ودیعه هایی هست که اگر پیدایشان کنی به جایی می رسانندت که هرگزکار عقل نیست .
به هر صورت جناب سام پایدار باشید و باز هم ما را از الطاف "ودیعه هایتان"بهره مند سازید.
پایدار باشید ؛
با احترام
انوشه

Posted by: انوشه at January 28, 2007 11:23 PM

گفتم سلامي داشته باشم.عاشورا نزديك!
روز اول كه سر زلف تو ديدم گفتم .... كه پريشاني اين سلسله را آخر نيست

Posted by: **maryam at January 28, 2007 8:47 AM

البته قصد من مجادله با فیلسوف بزرگ معاصر جناب داریوش شاه ملکوت نیست. ولی یاد این دیالوگ از فیلم دلشدگان افتادم:
سفیر: نظر بنده هم که سفیر ایران است در پاریس، شرط عقل را در مراجعت می داند
استاد دلنواز: ما... کی عاقل بوده ایم؟

گر چه ديوانه ام و موجب ويرانگيم
خواجه از خويش مرانم كه منت خانگيم
گر به مستيم بسنجي كه چه سان هوشيارم
عقل بيني همه سر با همه مستانگيم
آشناي تو ام اي خواجه مرانم از پيش
زآن زمان كز دو جهان غرقه ي مستانگيم
گر بگويم كه منم خويشت و خود جمله تو ام
نه همين بس نبود پايه افسانگيم
جان من پاي تو اي عشق بريزاد به باد
جان جان نيز فداي من و جانانگيم
من تو را بيش نمي تابم ازين خانه برو
برو اي عقل كه من در پي ديوانگيم
در ناچيز نيم من كه سراسر آبم
حل بگشتست درين بحر تو دردانگيم
سد شكر لب ز دهانم شكر و ملح خورند
سد پريروي پريشان پريشانگيم
هيچ اينجا نظري نيست و صاحب نظري
جمله نورند و صفايند ز عيدانگيم
دل خود جمله بسوزان كه تو عرفاني و عشق
شعله و شمع منم سوخته پروانگيم

Posted by: عرفان at January 27, 2007 8:13 PM

دوست عزيز و فرزانه
سلام
علاوه بر لذت از موسيقي دلنشين سازت و قطعات دلنوازت، شنيدن جلسات تفسير مثنوي و تورق دوباره ادبستان كه روزهاي خوش نوجواني را به ياد ميآورد (همه در كنار هم!) دلمشغولي عزيز اين روزهاي من است.
...
پاينده باشي

Posted by: علي at January 27, 2007 4:54 PM

سلام...از حال و هواي موسيقي بيرون آمده ايد و فضا را شاعرانه كرده ايد..راستي چرا موسيقي هاي داخل وبلاك اجرا نميشه؟ يا اينكه من نمي تونم گوشش بدم؟

Posted by: مريم at January 27, 2007 3:24 PM

این جوشش و سرچشمه اش ستودنیست.

Posted by: فاطمه at January 27, 2007 9:30 AM

عقل و عشق و حافظ:
ای که دایم به خویش مغروری .. گر تو را عشق نیست معذوری
گرد دیوانگان عشق مگرد .. که به "عقل" عقیله مشهوری
.
سحرگاهان که مخمور شبانه .. گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم "عقل" را ره توشه از می .. ز شهر هستیش کردم روانه
.
مفروش عطر "عقل" به هندوی زلف ما ... کان جا هزار نافه مشکین به نیم جو
.
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد .. عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت . .عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
"عقل" می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد .. برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز .. دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
(( جايي كه "عقل" زبون و تيره گون است !))

Posted by: **maryam at January 27, 2007 8:19 AM

داريوش گويا شعر حافظ هم نخوانده!
ساقي بيا كه عشق ندا ميكند بلند ... كان كس كه گفت قصه ما هم زما شنيد
پند حكيم عين صواب است و محض خير .. فرخنده بخت آنكه به سمع رضا شنيد
حافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس ... در بند آن مباش كه نشنيد يا شنيد!

Posted by: **maryam at January 27, 2007 6:13 AM

سلام
در نوشته هاي اهل قلم بسيار ديده ام كه عقل را پايين تر از عشق ميدانند .

Posted by: **maryam at January 27, 2007 5:53 AM

آقا اين توضيحات که به خرج ما نمی‌رود. حالا شما هر اندازه اسم‌ِ آن چيز را بگذاريد عقل. من به همان کسی که شما «تاجر» می‌ناميدش می‌گوييم نفس. البته بايد انصاف داد که شعرِ شما، شعر است، قرار نيست فلسفه باشد و مبنای تفکر و انديشه. ولی خوب من نمی‌پذيرمش. اگر دست‌ام به‌تان می‌رسيد حتماً متقاعدتان می‌کردم که به جای «عقل» در اين شعر بگذاريد «نفس»!! چه کار کنم ديگر. من چنين که نمودم! من قبول دارم که آن عشق (حالا عشق هر کسی می‌خواهد باشد!) شما را کشته است. ولی به قول علما «اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند». چون شما اين قدر از عشق حرف زديد، لزوماً مقابل‌اش عقل نیست، آن هم اين عقلی که از لوازم زندگی امروزين بشر است. پس آن که بی‌نواست، همان نفس است که تاجری آغاز می‌کند.

حالا بگذريم. من الآن که دارم اين‌ها را می‌نويسم به وقت لندن ساعت ۱۸:۱۱ است. چرا ساعت مطلب شما ۲۳:۴۸ است؟! فکر کرده‌ايد حالا که من به‌تان گير داده‌ام ول‌تان می‌کنم؟!

برگرديد آقا! برگرديد خودم متقاعدتان می‌کنم که هم عاشق باشيم و عاشق بمانيد و ديوانه باشيد و هم بيهوده به پر و پاچه‌ی عقل نپيچيد! مگر اين عقل چه هيزم تری به شما فروخته؟ قبول داريم اين طبابت خيلی هيزم‌های‌اش تر بود. من اگر باشم رأی همه را برای پزشک شدن می‌زنم. شما ديگر از دست رفته‌ايد! حالا که اين‌جور شد، يک پيشنهاد ديگر برای‌تان دارم که هر دو به توافق برسيم و نه سيخ بسوزد و نه کباب! بنويسد:
خانه‌ی «طب» زبون را، «طب» سردِ تيره‌گون را
کرده‌ای با خاک يکسان . . .
چطور است؟!!!

Posted by: داريوش at January 26, 2007 6:14 PM

دوست فرزانه داریوش،

شما خوب می‌دانید که بنده چندین سال از عمرم را صرف عقل و عاقلی و طب و طبابت و تحقیق کرده‌ام.
«عقل بازاري بديد و تاجری آغاز كرد.» در نهايت هميشه عقل بازار تاجری آغاز می‌كند و در انديشه سود و زيان است. اما خوشا كه همه‌ی سود و زيان عالم را پيش رخ آن صنم قمار كنيم!
پيش از اين هم گفته بودم، اگرچه محتاطانه‌تر:
«با عقل سرد مسكين بيگانه كرد دل را» و يا «گذاشت گوهر بازار عقل رو به ركود»
اما اين بار حرف دلم را زدم!!
انصافا پيش روي این يار تازه‌ی ما، عقل (همان شريف ترين نوعش كه شما گفتيد) سرد و تيره و زبون است . یعنی در پیش عشق او بازار سود و زيان و تاجری این عقل بینوا سرد و تيره و زبون است.
والله قسم این را با گوشت و پوست و خونم حس کردم!
اشهد انّ عشق تو کشت مرا کشت مرا!..

Posted by: امیر حسین سام at January 26, 2007 5:56 PM

نشد ديگر! اصلاً نشد دیگر. از کی تا به حال ما «عقل زبون» و «عقل تيره‌گون» داشتيم؟! نه تنها فيلسوفانِ ما بلکه شاعران و عارفانِ ما هم چنين تعبيرهايی درباره‌ی عقل به کار نمی‌بردند (اگر هم به کار می‌بردند خوب اشتباه می‌کردند، برادر من!). بهتر بود می‌گفتيد: «نفس زبون» و «نفس تيره‌گون» را. سرد بودنِ عقل البته که به کار می‌آيد به جای خود. اما آن‌چه مردود و مذموم است، «نفس» است و «نفسانيت» نه «عقل» و «عقلانيت».

عقل اگر عقل باشد، طوق عشق آسمانی را گردن دارد. عقل داريم تا عقل. مردم بعضی وقت‌ها نام نفس و هوا را عقل می‌گذارند. اما مگر ما بايد حرفِ عوام را به شعر بکشيم؟

گفته بودم من اين‌جا تذکر اصلاحی می‌دهم. اين هم يکی!

Posted by: داريوش at January 26, 2007 4:28 PM
Post a comment









Remember personal info?