January 11, 2007

لبم ز خنده پر شده، چه خنده‌ی خجسته‌ای!.. ۱۱


 
تو قفل تن شکسته‌ای، درون جان نشسته‌ای
سبک شدم! رها شدم! تو بند دل گسسته‌ای

چو خواندیم به سوی خود، نخست باورم نشد!
دوباره بانگ برزدی: بیا بیا که رسته‌ای!

رهانده‌ای دل مرا ز رنج اخم و تخم غم!
لبم ز خنده پر شده، چه خنده‌ی خجسته‌ای!..
 

لندن،۳.۳۰ دقیقه بامداد ۱۱ ژانویه ۲۰۰۷

امير حسين سام January 11, 2007 3:16 AM
Comments

اقاي امير حسين هم همه نوشته هايت هم موسيقي محشر است
از دل برامده است وبردل مينشيند
ايا ميتوانيد كد قالب سايت را براي من ايميل كنيد با حترام باقر

Posted by: bagher at January 16, 2007 4:25 PM

بي تو به سر نمي شود

Posted by: naghmeh at January 11, 2007 8:51 PM

رهاييت خجسته باد.

Posted by: vahideh at January 11, 2007 8:24 PM

آخه اينا شعر نيست ... حرف دل ...

هميشه مستدام

Posted by: naghmeh at January 11, 2007 7:29 PM

چه کرده اید. حالم را عوض کرد این آرایش کلمات.هوایی شدم!

Posted by: فاطمه at January 11, 2007 1:18 PM

نميدونم چرا نوشتهاتونو ميخونم حالم عوض ميشه!يه حال خوش كه قادر به گفتنش نيستم.غم و شادي همراه هم.خوشحالم مينويسين.بنويسين تا ميتونين بنويسين.واقعا گاهي معني اينكه انسان اشرف مخلوقات خداست رو با نهايت وجودم درك ميكنم و اينكه چرا بايد فرشته ها به انسان سجده ميكردند!
"سبک شدم! رهاشدم! تو بند دل گسسته‌ای "
"لبم ز خنده پر شده، چه خنده‌ی خجسته‌ای!.."
راستي عكساي وبلاگمو خودم ميگيرما.خيلي خوب نيستن.ولي خب ديگه/
موفق باشين و هميشه شاد شاد شاد شاد شاد.

Posted by: **maryam at January 11, 2007 9:49 AM

سلام به دكتر امير حسين سام.
با همه وجود سلام به مرد شاعر و هنرمندي كه ما رو مهمان لحظات بي نظيري از شكوه و انسانيت ميكند.سلام به همه جانهاي عاشق و يكتا پرستي كه عشق به خوبيها رو به ما ياد ميدن.
من سر تواضع فرو ميارم در مقابل هنرمنداني كه از عشق ميگويند.
ميدانم كه مي آيي ! شب هجران شود كوتاه ! رسد صبح اميد از راه !
بازم سلام. هميشه سلام.با آرزوي بهترين لحظات.از صميم قلب.

Posted by: **maryam at January 11, 2007 9:28 AM

به به. چه قدر شعر.
چه قدر شادی!

این شعر را خیلی وقت پیش گفته ام... ولی تقدیم اش می کنم به شما.

باز بشكسته مرا نرگس مست تو سبو
باز ديوانه شدم چاره كن اي سلسله مو
لا الاه از تو بياموختم و كفر شدم
عشق ناگاه درآويخت و گفت الا هو
خواب ديدم كه مرا يار خودت مي خواني
روي بگشادي و گفتي كه بيا دست بشو
تو گل عشقي و شايسته ي بستان بهشت
طوبي ار مي طلبي پاي گل و سنگ مرو
دست و رو و دل و روح از رخت آتش بگرفت
در نماز آمدم از نور تو بگرفته وضو
اي مؤذن هله هنگام نمازآمده است
بانگ بردار و همي حي علي العشق بگو
چون مرا آتش رخسار تو سبحاني كرد
شربت عشق ز رگهام رود جوي به جو
عكس معشوق برون مي جهد از چشمانم
نظري گر بكني بر بصرم روي به رو
خويش من عشق و پدر عشق و برادر عشق است
همه سو عشق و منم نقطه ي حيران، بي سو
من نهنگي بدم اكنون كه به آب آمده ام
تا ابد مي روم اندر دل اين بحر فرو
گر دهان باز گشايم مي عشق است دراو
بو همي آيد و بو آيد و بو آيد و بو
دل من لابه همي كرد و منش سر بزدم
وه كه من سير شدم زين دلك تو در تو
كالبد نيز تهي سازم و پران گردم
خانه اي مي طلبم من كه شه ماست دراو
خرقه ي خاك بدرانم و سلطان گردم
قصر زرين طلبم ني گل ديواره ي كو
من دگر من نبوم هيچ همه عشق شدم
نام عرفان تو مگو هيچ و مرا نام مجو

Posted by: عرفان at January 11, 2007 7:47 AM

سلام
صبح زمستان شما بخير(البته به وقت ايران - تبريز)
هر چند سوز سرماي زمستان تبريز تا عمق وجود تاثير دارد ولي وبلاگ با صفا و شعرهاي زيباي شما گرمي بخش وجودمان مي باشد.
خوشحال مي شم اگه به نيستان من هم سري بزنيد.
يا حق
ايام به كام

Posted by: نيستان at January 11, 2007 5:09 AM
Post a comment









Remember personal info?