January 9, 2007
عشقورزی را ز نو آموختم! ۶
چشم در چشم خمارت دوختم
عشقورزی را ز نو آموختم!
سینهام آبستن خورشید شد
آتشی در آسمان افروختم
خوش قماری کردهام در عشق تو
شاد دادم هر چه را اندوختم
هدیهای از فقر آوردهست عشق
عقل تاجر را به آن بفروختم
تو همان آبی که بر آتش نهند
تو همان آتش که از او سوختم...
لندن، نیمهشب ۹ ژانویهی ۲۰۰۷
سام عزيز نميدونم چرا من هر وقت گير بيارم ميام اينجا يه سر! راستش دلمم بگيره ميام.اميدوارم همش تو شعرات شادي باشه.خودتم شاد باشي.خونوادتم شاد باشن.
اين زرد و سرخ ارغواني خيلي به حالو روز ما ميخوره.قشنگ نويسنده رو درك ميكنم.در عجبم از انسان با اينهمه افرينش زيبايي و در عين حال غربتش.
اينو ببين
بر اين جان پريشان رحمت اريد
كه وقتي كارداني كاملي بود
مرا تا عشق تعليم سخن كرد
حديثم نكته هر محفلي بود
مگو ديگر كه حافط نكته دانست
كه ما ديديم و محكم جاهلي بود
هر جا هستي موفق و سلامت باشي و جانت سلامت و از پريشاني دور.
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
Posted by: naghmeh at January 10, 2007 8:11 PM