January 7, 2007
چه خندانم چه خندانم من امروز! ۳
چه خندانم چه خندانم من امروز!
که سر از پا نمیدانم من امروز!
شگفتا کاین خیال بادپا را،
کجاها که نمیرانم من امروز!
دمیده در نهانم آن مسیحا
شفای درد پنهانم من امروز
شرابی که حرام مردگان است
حلال زندگان خوانم من امروز
رهانْد از بند عقل بینوایم
عجب! بیرون ز زندانم من امروز
به من داده متاعی و ندارم
گرانتر زان در انبانم من امروز
چه رازی در نگاه او نهفتهست؟
که در آن چشم، حیرانم من امروز
چه موجی در درون من برانگیخت
که چون دریا خروشانم من امروز
چه میرقصد دلم در بزم خورشید
چنان ذرات، رقصانم من امروز
بشویم گرد غم از برگ و بستان
چو باران بهارانم من امروز
لندن، ۷ ژانویه ۲۰۰۷
خنده بر هر درد بي درمان دواست
Posted by: naghmeh at January 12, 2007 7:31 PMعقل ودل واندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام!!!
یک نفر هست که همواره "عشق"
ضربان نفس بیدل دیوانه اوست
جاری باشید چون نغمه های نابتان
انوشه
Posted by: انوشه at January 7, 2007 10:55 PMمنت نهادید برادر جان. با تشکر و امتنان. عید شما مبارک.
Posted by: سوشیانت at January 7, 2007 6:42 PM