January 4, 2007
نشانیهاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
نگاه کن به دور و برت! خوب نگاه کن!
نکند باران به تو سلام کرده باشد و نشنیده باشی! نکند آفتاب به تو لبخند زده باشد و ندیده باشی. عجبا که اولیا و پاکان او همین جا کنار ما هستند. فقط چشمی میخواهد شسته از غبار، تا ببینیشان. تا گرمت کنند و شهد و شکری به جام جانت بریزند.
پیش از این در مجلس صوفی خانقاه و در محضر مشایخ شهر چنین گرم نشده بودم. یادم هست روزی به دعوت دوستی به خانقاهی در لندن رفتیم. ابتدا نشستیم و موسیقی آرامی شنیدیدم. بعد دیدم همه برخاستند و به طبقه بالا میروند. گمان کردم برای نماز پیش محراب ابروی اوست که اینچنین از هم پیشی میگیرند. من هم همرنگ جماعت از پلهها بالا رفتم. ناگاه مردی که –بعدا فهمیدم از نزدیکان قطب اهل خانقاه است- محکم دستم را گرفت: «شما نه!». تذکری بود جانانه که مرا از بالا رفتن (!) منع کرد. چون هنوز «به این آداب مشرف نشده بودم!».
گفتم من گمان میکردم اهل این جا عقیده دارند که هیچ آدابی و ترتیبی مجو!! گفتم مگر نه اینکه صوفیان دعوی آن داشتند که با دوست، بودن و از او سرودن بسی سهلتر از آنست که برخی میپندارند. مگر نه اینکه گفتند ما در مقایسه با زاهدان عبوس شهر با خلقی گشاده تو را در آغوش میکشیم. عجبا که در صوفیان شهر نیز «نشانی از عاشقی» ندیدم. این هم امروزی شاید دکانیست برای ریا از جنسی دیگر! برایشان نوشتم:
ای صوفیان خرقه به تن کرده کیستید
از تن برآورید کزین خرقه نیستید!
باز یادم میآید روزی را که با شوقی که در وهم نمیگنجد از استاد نوازندهای سپیدموی و سپیدجامه رخصت دیدار گرفتم. برای گرفتن ۴۸ ساعت مرخصی چند شبانه روز بیخوابی و کار در بیمارستان و تهیه بلیت آن کشور دیگر و ... دلی پر ازعشق او... با هزینهی بسیار با اتوبوس و قطار و هواپیما به آن دیار شتافتم. شب را در هتلی سپری کردم و روز بعد به دهکدهای که آن استاد درویشصورت در آن جا میزیست رسیدم. اما چون در اتوبانهای آن شهر غریب گم شده بودم و ۳۲ دقیقه دیر رسیدهبودم استاد اجازهی دیدار نداد! و هر چه عذرخواهی کردم و گریستم و گفتم چند ساعت دیگر باید به لندن باز گردم و فقط برای دیدار شما این همه راه را به این کشور آمدهام، آن بزرگوار مرا نپذیرفت. آن روز البته با آنکه دلم بسیار شکست، ولی خوب فهمیدم که نسبتی میان ریش و لباس سپید و «دل اسپید همچون برف» نیست.
اما نه! آن معشوق که دنبالش میگردیم، شاید هیچ نشان و نشانهای از آداب ریاکاران نداشته باشد. شاید مانند آن جوان که من دیدم یکی از همین آدمهای معمولی دور و برمان باشد! نشانیاش هم بسیار آسان است. اگر دیدیش و گرم شدی و بر خود لرزیدی و بعد نمازی عاشقانه خواندی، او هموست... که کار ایشان «روشنی و گرمی است».
امروز صبح زود، از خواب برخاستم و آهسته در ماهور و اول فصل زمستان خواندم که:
آهسته آهسته بوی باران
میآرد مژدهی نوبهاران
میبارد میبارد بامدادان
میبوسد لبهای برگ و بستان
بار دیگر رسدم جامهی سبزی ز بهار
بر کنم ، برکنم این جامه که پوشانده خزان...
eshgh az aval sarkesh o khuni bovad
ta ghorizad har ke biruni bovad
آنهاكه طلباكار خدائيد خدائيد
بيرون ز شما نيست شمائيد شمائيد
چيزي كه نكرديد كم از بهر چه جوئيد
واندر طلب كم شده بهر چرائيد
اسميد و حروفيد كلاميد و كتابيد
جبرئيل امينيد و رسولان سمائيد
در خانه نشينيد و كرديد بهر سوي
زيرا كه شما خانه و هم خانه خدائيد
در روز ؛ نور به دست به دنبال كدامين نور ميكردي؟
تو خود مظهر نوري
برخيز
مقصود تويي ... كعبه و بتخانه بهانه ...
Posted by: naghemh at January 11, 2007 7:57 PMبا درود.
ما نشان کردیم و بازش یافتیم
اشک از دیدگان ام جاری شد...
چیز دیگری ندارم برای گفتن. ای کاش دوباره دست می داد آن شب.
Posted by: عرفان at January 7, 2007 9:16 PMفرزندم همان که هستی باش ونگدار که کسان و ناکسان جر خوبی نقشی دگر بر دل آینه گون ات بنگارند .دل بدنبال همت خود گسیل دار .که بسیار ریشها دل ریش میکنند و درمان نیستند.
به دو چیز ایمان و باور آور .
همت بلند دار که مردان(مردمان) روزگار
از همت بلند به جائی رسیده اند
و دیگر آنکه
آسمان پاک ولی سایه ندارد تو ببین
یک علف بر خود وبر سایه ببالد تو ببین
با آرزوی بهترین ها برایتان
ایزد یار و نگاهبانتان باد
جهانگبر
با سلام
دوست خوب به این ریش بلندان جامه سپید بیشتر باید شک داشت. اینها نیازمند ریش و گیسند نه درویش و بی نیاز جهان.
من براي شما خيلي احترام قايلم ولي يه سوال داشتم: شما هيچوقت تو زندگي تون فقير بودين؟ مي دونين نداري يعني چي؟
Posted by: رهگذر at January 5, 2007 1:22 PMآري براستي كه چنين نيز هست خداي مهربان ما بين خود و ما هيچ فاصله اي نگذارده است هرگاه به سويش ميروي با وقت وبي وقت با برنامه وبي بر نامه ...با آغوشي گرم در انتظار ماست اي واي از اين آدمي. نا گاه به ياد گفته يكي از پيامبران صاحب كتاب مي افتم:
.....من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم
ولي خدائي كه قابل لمس نباشد كه
ديگر خدا نيست
اگر دعائي را هم اجابت كندهمين طور
براي نخستين بار حدس زدم
كه عظمت دعا بيش از هر چيز در آن
نهفته است كه هيچ پاسخي به آن داده نمي شود
وزشتي وسوداگري را به اين مبادله راهي نيست
اين را هم در يافتم
كه آموختن دعا آ موختن سكوت است وعشق
فقظ از جائي شروع مي شود كه
ديگر هيچ انتظاري
براي گرفتن هيچ چيز
وجود نداشته باشد
عشق تمرين نيايش است و
نيايش تمرين سكوت..................
آهسته آهسته بوی باران
میآرد مژدهی نوبهاران
میبارد میبارد بامدادان
میبوسد لبهای برگ و بستان
بار دیگر رسدم جامهی سبزی ز بهار
بر کنم ، برکنم این جامه که پوشانده خزان
