January 2, 2007
شب گیسوی تو
اولین قصهی منظومهی خورشید آن بود
که به دور شب گیسوی تو سرگردان بود!
ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست
تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم
اي دل به كيسوي پريشون ميرسي خودتو نكه دار ...
Posted by: naghmeh at January 9, 2007 8:44 PMگیسوی که؟! چشمام روشن!
Posted by: The cycling patient at January 4, 2007 1:30 PMاز کنار برفها به اين سادگي نگذر
نگاه کن،اينها جاي پاي پرنده اي کوچک بر روي برفها نيست
کسي روي برفها گريه کرده است...
از دیروز که دیگه کلافه شدم و با جدیت گشتم دنبال آهنگ "میدانم که می آیی"(با نا امیدی تمام) ، و بالاخره اینجا رو پیدا کردم انقدر خوشحالم و انقدر این آهنگ رو گوش دادم که فکر کنم برای یک سال یه آدم معمولی کافیه.2 سال پیش آهنگ رو از سایت دیوونه گرفته بودم و بعد از دستش دادم،انقدر از هر کسی رسیدم با حسرت سراغشو گرفتم که خسته شده بودم.حتی نمی دونستم کی خونده.اما الان بی نهایت خوشحالم که گمشدمو و زمزمه همیشگی رو لبهامو پیدا کردم و گروه سایه رو شناختم.واقعا کارهاتون بی نظیر و شاهکاره.انقدر ذوق زده ام نمی دونم چی باید بگم... ممنونم ازتون به خاطر اینهمه لطافت و زیبایی و آفرینش بی همتا.موفق باشید.
Posted by: عسل at January 3, 2007 10:42 PMتا زمیخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود ...
Posted by: ساناز at January 3, 2007 5:58 AM