January 30, 2007
من شاد و بیخواب از توام...۱۷
خود را به خفتن می زنی، وقتی صدایت میزنم
گویی که با این حیلهها، تنها رهایت میکنم؟!
هی پلک چشمت میپرد، مکر تو را لو میدهد!
چشمان خود را بستهای، بیداری امّا ای صنم!
نیرنگ تو بیرنگ شد، در پیش چشم جان من
بس کن که من از روی تو، حاشا اگر دل برکنم
ای جان جان صبحدم، بیگانهای با خواب و غم!
من شاد و بیخواب از توام، ای نور چشم روشنم
تنها رهایت کی کنم؟ تو با منی هر صبح و شب
آمیخته با عطر تو، هم جان و هم پیراهنم
از کار و بار و کسب خود، افتاده عقل بینوا
چون برندارد عشق تو، یک لحظه دست از دامنم
تهران، ساعت ۱ بامداد ۱۰ بهمن ۱۳۸۵
January 26, 2007
کردهای با خاک یکسان!..۱۶
ای تو جان نوبهاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
ای تو شور آبشاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
ای شراب آسمانی، ای طلوع مهربانی
با تو شد خورشید خندان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
ای که نامت گشته ذکر هر دم جان و روانم
ای شفای درد پنهان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
سرزدی چون ماه تازه، خنده بر لب، تیغ بر کف
آمدی ای عید قربان! خوش رسیدی، خوش رسیدی!
آمدی چون سیل جوشان ، بیخبر، ناگه، خروشان
تا کنی این خانه ویران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
خانهی عقل زبون را، عقل سرد تیرهگون را
کردهای با خاک یکسان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
شعر میجوشد ز من، هر لحظه، هر شب، هر سحرگه
از تو شد این چشمه جوشان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
۶ بهمن ۱۳۸۵
January 24, 2007
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب ...۱۵
ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
تهران، ۳ بهمن ۱۳۸۵
January 18, 2007
«اتممت علیکم نعمتی»۱۴
این نعمت حضور تو، بر من تمام باد
وین سایهی مبارک تو مستدام باد
این مستی خجسته که بیمنّت شراب
آوردهای برای دل من، مدام باد
این خلوت شبانه و موسیقی سکوت
بر گوش هوش جان و روانم، به کام باد
این حال خوش که وقت سحر هدیه دادهای
همراه و همنشین دلم، صبح و شام باد
این قلب بیقرار که آرام از او گریخت
از نفحهی خوش نفست پرسلام باد
امشب من از خیال تو بیخواب گشتهام
سلطان عالمم به چنین شب غلام باد!..
تهران، ۴.۳۰ دقیقهی بامداد ۱۸ ژانویه ۲۰۰۷
به گوشم سخنهای نو خواندهای… ۱۳
تو چون با منی، دو جهان با من است
نشانی از آن بینشان با من است
ز عشقی که باریدهای بر دلم
صفای دل آسمان با من است
غمت آنچنان در دلم جا گرفت
که آن شادی جاودان با من است
چنان موج، مجنون و رقصان شوم
که سودای آن بیکران با من است
به دورت نه تنها منم در سماع
که انبوه این کهکشان با من است
به گوشم سخنهای نو خواندهای
که شعری چو باران، روان با من است
۴.۳۰ دقیقهی بامداد ۱۵ ژانویه
January 11, 2007
آن بوسهها که از لب خورشید میرسد...۱۲
ای خوش دلی که عاشق و بیتاب میشود!
چشمی که از خیال تو بیخواب میشود
آن غم که شادمانی عالم غلام اوست
بنگر «درون دیدهی من آب میشود»
قد قامة الصّلاة! نمازی مبارک است
آنجا که ابروان تو محراب میشود
این روشنی که در دل من موج میزند
اسباب رشک و غبطهی مهتاب میشود
آن بوسهها که از لب خورشید میرسد
روی لبان من غزل ناب میشود...
لندن، ۱۱ ژانویهی ۲۰۰۷
لبم ز خنده پر شده، چه خندهی خجستهای!.. ۱۱
تو قفل تن شکستهای، درون جان نشستهای
سبک شدم! رها شدم! تو بند دل گسستهای
چو خواندیم به سوی خود، نخست باورم نشد!
دوباره بانگ برزدی: بیا بیا که رستهای!
رهاندهای دل مرا ز رنج اخم و تخم غم!
لبم ز خنده پر شده، چه خندهی خجستهای!..
لندن،۳.۳۰ دقیقه بامداد ۱۱ ژانویه ۲۰۰۷
January 10, 2007
«حیّ علی» جنون جنون!.. ۱۰
«اشهد انّ»: شهادت میدهم که
«حیّ علی»: بشتاب به سوی
«اشهد انّ» عشق تو، کشت مرا کشت مرا!
«اشهد انّ» روی تو، روی خود خود خدا
«اشهد انّ» بوی تو، بوی بهار جان و دل
«اشهد انّ» چشم تو، چشمهی خوبی و صفا
«اشهد انّ» حسن تو، غبطه خورد بر آن پری
«اشهد انّ» حال تو، مایهی رشک اولیا
«اشهد انّ» سینهات، صافی ابر پاکدل
«اشهد انّ» چهرهات، روشنی ستارهها
«حیّ علی» جنون جنون! دیدهی آغشته به خون
«حیّ علی» بدون چون! نیست در این سرا «چرا»
«حیّ علی» به سوی آن کو بردت به آسمان
«حیّ علی» دوان دوان، همچو خیال بادپا
«حیّ علی» شکر شکر، که ریزد از لب سحر!
«حیّ علی» گهر گهر، که بخشد از لبش به ما
«حیّ علی» طرب طرب، که عشق او شود سبب!
«حیّ علی» طلب طلب، که تا شوی ز خود رها...
لندن، ۱۰ ژانویهی ۲۰۰۷
January 9, 2007
تو همان صبح عید قربانی! ۹
گفتمت: مثل جویبارانی
نه! تو از جنس آبشارانی
از بلندای کوه، رقصکنان
میرسی تا مرا برقصانی!
همه ذرّات جان من را تو
برهانی ز من، بخندانی!
ریزی ای آبشار پرگوهر
بر دلم گنجهای سلطانی
تو چو ابری که بر لب خورشید
میزنی بوسههای بارانی
ببری رنج شهوت از تن من
بشکنی قفل پای زندانی
سر غم را بریدهای امروز
تو همان صبح عید قربانی!
لندن، ۹ ژانویهی ۲۰۰۷
چه کس است این نگار تازهی من؟! ۸
شد ز دیدار یار تازهی من
پرجنون، روزگار تازهی من!
خواب و آرام از سرش رفته
این دل بیقرار تازهی من
روز و شب چون غبار در رقص است
در پی این سوار تازهی من
بیپر و بال کرده عشق مرا
شده پرواز، کار تازهی من!
کرده شب را پر از شکوفه و شعر
«شب»، شده انتظار تازهی من
به «طراوت» قسم، نمییابی
تازهتر از بهار تازهی من
آشنا و غریب میپرسند
چه کس است این نگار تازهی من؟!
لندن، ۹ ژانویه ۲۰۰۷
وای اگر عیان شود نام تو از زبان من! ۷
باز چه کردهای تو با جان و دل و روان من!
باز چه آتشی زدی، به مغز استخوان من!
ای که مرا گزیدهای، پردهی دل دریدهای
وای اگر عیان شود نام تو از زبان من!
رحم نمیکنی چرا؟ بند نمیزنی به پا
مرغ دل رمیده را، تا بکشی عنان من
دفتر طب نهادهام، دفتر دل گشادهام
تا که شود خیال تو یکسره میهمان من
دیدهای و ندیدهای مردهی زندهیی چو من
رفتهای و نرفتهای، از دل بیکران من
از روی آفتاب دل، ماه خجل، مهر خجل
چون تو طلوع کردهای در دل آسمان من....
لندن، ۱.۴۰ دقیقهی بامداد ۹ ژانویه ۲۰۰۷
عشقورزی را ز نو آموختم! ۶
چشم در چشم خمارت دوختم
عشقورزی را ز نو آموختم!
سینهام آبستن خورشید شد
آتشی در آسمان افروختم
خوش قماری کردهام در عشق تو
شاد دادم هر چه را اندوختم
هدیهای از فقر آوردهست عشق
عقل تاجر را به آن بفروختم
تو همان آبی که بر آتش نهند
تو همان آتش که از او سوختم...
لندن، نیمهشب ۹ ژانویهی ۲۰۰۷
January 8, 2007
به غم بگو برود وقت خود تلف نکند! ۵
تو رفتهای و حضور تو با منست، ببین
دلم ز نور حضور تو روشنست چنین
به غم بگو برود وقت خود تلف نکند!
کسی که روی تو بیند نمیشود غمگین...
لندن، ۸ ژانویهی ۲۰۰۷
عشق باغیست پرشکوفه و سبز!۴
پاسی از شب گذشتهاست ای یار!
با خیالت نشستهام بیدار
به چه کار آمدی به خانهی دل
کاینچنین کردهای مرا بیکار!
آمدی از کجا، نمیدانم
نرم و آهسته مثل بوی بهار
لرزش دست و قلب و پردهی اشک
روی چشمم، گواه آن دیدار
گفتی از عاشقی نترس، بیا!
یکقدم پای دل جلو بگذار!
گفتمت عشق توست بدنامی!
گفتی از نام نیک، نام نیار
عشق باغیست پرشکوفه و سبز
در دلش میوههای نو بسیار
عشق یک پنجره پر از صبح است
که تو را میرهاند از شب تار
عشق آیینهایست صاف و زلال
پاک و پاکیزه از ملال غبار
عشق دریاست بیکران، موّاج
دل مجنون به موج آن بسپار!..
لندن، ۳.۱۵ دقیقهی بامداد ۸ ژانویه ۲۰۰۷
January 7, 2007
چه خندانم چه خندانم من امروز! ۳
چه خندانم چه خندانم من امروز!
که سر از پا نمیدانم من امروز!
شگفتا کاین خیال بادپا را،
کجاها که نمیرانم من امروز!
دمیده در نهانم آن مسیحا
شفای درد پنهانم من امروز
شرابی که حرام مردگان است
حلال زندگان خوانم من امروز
رهانْد از بند عقل بینوایم
عجب! بیرون ز زندانم من امروز
به من داده متاعی و ندارم
گرانتر زان در انبانم من امروز
چه رازی در نگاه او نهفتهست؟
که در آن چشم، حیرانم من امروز
چه موجی در درون من برانگیخت
که چون دریا خروشانم من امروز
چه میرقصد دلم در بزم خورشید
چنان ذرات، رقصانم من امروز
بشویم گرد غم از برگ و بستان
چو باران بهارانم من امروز
لندن، ۷ ژانویه ۲۰۰۷
چو بهاران، دل من عزم شکفتن دارد! ۲
آن نگاری که مرا عمر دگر داد که بود؟
او که از خندهی خورشید خبر داد که بود؟
آن که یکباره به بیکارگی انداخت مرا
با نگاهی به دلم عزم سفر داد که بود؟
پرده از چهرهی چون آینه انداخت شبی
دین و ایمانم از آن رو به خطر داد که بود؟
همه گرمی همه مستی همه هستی همه لطف
به دل خستهی من وقت سحر داد که بود؟
آن که در سردی این تیرهشبان گرمایی
به من از دولت آن شور و شرر داد که بود؟
بیخبر آمد و یک پنجره سوغاتی ناب
به من از روشنی نور نظر داد که بود؟
چو بهاران، دل من عزم شکفتن دارد
آن که درسی به دل از شاخهی تر داد که بود؟
لندن، ۷ ژانویهی ۲۰۰۷
January 6, 2007
رویی به من نموده، خواب از سرم ربوده! ۱
آن مهربان که لطفی شاهانه کرد دل را
رویی نمود و زان پس دیوانه کرد دل را
چون آفتاب خندان تابید بر دل و جان
با عقل سرد مسکین، بیگانه کرد دل را!
سلطان و میر من او، گنج ضمیر من او
آباد و شاد و آزاد، ویرانه کرد دل را!
رویی به من نموده، خواب از سرم ربوده
مهمان از آن شراب جانانه کرد دل را
گرچه زبان امروز با لفظ «می» غریب است
با چه زبان بگویم، میخانه کرد دل را؟!
لندن، ۶ ژانویهی ۲۰۰۷
January 4, 2007
نشانیهاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
نگاه کن به دور و برت! خوب نگاه کن!
نکند باران به تو سلام کرده باشد و نشنیده باشی! نکند آفتاب به تو لبخند زده باشد و ندیده باشی. عجبا که اولیا و پاکان او همین جا کنار ما هستند. فقط چشمی میخواهد شسته از غبار، تا ببینیشان. تا گرمت کنند و شهد و شکری به جام جانت بریزند.
پیش از این در مجلس صوفی خانقاه و در محضر مشایخ شهر چنین گرم نشده بودم. یادم هست روزی به دعوت دوستی به خانقاهی در لندن رفتیم. ابتدا نشستیم و موسیقی آرامی شنیدیدم. بعد دیدم همه برخاستند و به طبقه بالا میروند. گمان کردم برای نماز پیش محراب ابروی اوست که اینچنین از هم پیشی میگیرند. من هم همرنگ جماعت از پلهها بالا رفتم. ناگاه مردی که –بعدا فهمیدم از نزدیکان قطب اهل خانقاه است- محکم دستم را گرفت: «شما نه!». تذکری بود جانانه که مرا از بالا رفتن (!) منع کرد. چون هنوز «به این آداب مشرف نشده بودم!».
گفتم من گمان میکردم اهل این جا عقیده دارند که هیچ آدابی و ترتیبی مجو!! گفتم مگر نه اینکه صوفیان دعوی آن داشتند که با دوست، بودن و از او سرودن بسی سهلتر از آنست که برخی میپندارند. مگر نه اینکه گفتند ما در مقایسه با زاهدان عبوس شهر با خلقی گشاده تو را در آغوش میکشیم. عجبا که در صوفیان شهر نیز «نشانی از عاشقی» ندیدم. این هم امروزی شاید دکانیست برای ریا از جنسی دیگر! برایشان نوشتم:
ای صوفیان خرقه به تن کرده کیستید
از تن برآورید کزین خرقه نیستید!
باز یادم میآید روزی را که با شوقی که در وهم نمیگنجد از استاد نوازندهای سپیدموی و سپیدجامه رخصت دیدار گرفتم. برای گرفتن ۴۸ ساعت مرخصی چند شبانه روز بیخوابی و کار در بیمارستان و تهیه بلیت آن کشور دیگر و ... دلی پر ازعشق او... با هزینهی بسیار با اتوبوس و قطار و هواپیما به آن دیار شتافتم. شب را در هتلی سپری کردم و روز بعد به دهکدهای که آن استاد درویشصورت در آن جا میزیست رسیدم. اما چون در اتوبانهای آن شهر غریب گم شده بودم و ۳۲ دقیقه دیر رسیدهبودم استاد اجازهی دیدار نداد! و هر چه عذرخواهی کردم و گریستم و گفتم چند ساعت دیگر باید به لندن باز گردم و فقط برای دیدار شما این همه راه را به این کشور آمدهام، آن بزرگوار مرا نپذیرفت. آن روز البته با آنکه دلم بسیار شکست، ولی خوب فهمیدم که نسبتی میان ریش و لباس سپید و «دل اسپید همچون برف» نیست.
اما نه! آن معشوق که دنبالش میگردیم، شاید هیچ نشان و نشانهای از آداب ریاکاران نداشته باشد. شاید مانند آن جوان که من دیدم یکی از همین آدمهای معمولی دور و برمان باشد! نشانیاش هم بسیار آسان است. اگر دیدیش و گرم شدی و بر خود لرزیدی و بعد نمازی عاشقانه خواندی، او هموست... که کار ایشان «روشنی و گرمی است».
امروز صبح زود، از خواب برخاستم و آهسته در ماهور و اول فصل زمستان خواندم که:
آهسته آهسته بوی باران
میآرد مژدهی نوبهاران
میبارد میبارد بامدادان
میبوسد لبهای برگ و بستان
بار دیگر رسدم جامهی سبزی ز بهار
بر کنم ، برکنم این جامه که پوشانده خزان...
