December 28, 2006

چه می‌شد باز می‌دیدم شراب چشمهایش را...

این روزها عجیب به آخرین شب اقامتمان در ایران فکر می‌کنم. به یاد چهارده سال پیش و شبی که صبح زود روز بعدش تهران را به قصد لندن ترک کردیم. آن شب تا دقایقی قبل از ترک خانه به سمت مهرآباد، یک میهمان نازنین داشتیم.
او که آمد پدرم چراغ‌ها را خاموش کرد و شمعی افروخت. میهمان شروع کرد به خواندن. درآمد سه‌گاه:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه‌فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند!

هنوز یادم هست که در حین ساز زدن شگفتزده بودم. از این جا که درآمد کرده چگونه می‌خواهد بقیه‌اش را بخواند؟! اما نه! در کمال ناباوری مخالفش را هم خواند! و خدای من شاهد است که پنجره‌های خانه‌ی پدری تکان می خوردند. نمی‌دانم پنجره‌ها از کلام حافظ بود که این چنین چو بید بر خود می‌لرزیدند یا از صدای لایتنهی این مرد. سال‌ها بعد که با خوانندگان نامدار دیگری از هم‌نسلان و یا نسل‌های بعد از او آشنا شدم و کار کردم فهمیدم که چه چیز آن پنجره‌ها را تکان داد.
درون آن مرد خالی بود از تکبر و تفرعن و خودبزرگ‌بینی و ریا و سالوسی که دامن بسیاری از ما را گرفته است. شیشه‌‌ که مظهر صافی‌ست در برابر زلال صفای باطن «ایرج بسطامی» شرمگین و خجل بود!
یادش گرامی باد...


آوازی را که در زمینه یک سبد آواز نو پخش می‌شود به یاد او گوش کنید:

چه می‌شد باز می‌دیدم شراب چشمهایش را؟
نقاب شب نمی‌پوشاند روی لاله‌گونش را
چه غم دارم که می‌دانم رسد صبح امید و من
ببینم بر تن دریا لباس نیلگونش را...

 

 

امير حسين سام December 28, 2006 11:40 AM
Comments

درود بر سام گرامی

به درستی نمی دانم چه بگویم. بسیار از این که دوباره نوشته هایت را می بینم خوشنودم. اگر یکی از این هم روزگاران باشد که بخواهم به راستی بستایمش، نیست جز امیرحسین سام.

از روی دست شما این دو چامه را نوشتم:

دریغا بلبل ما را که رفت از بوستان بی ما
کجا تا باز بنیوشیم بانگ ارغنونش را

چو بلبل رفت و گل بگذشت، آبی نیست شادی را
مگر از نافه ی "آواز نو" جوییم خونش را

یاد ایرج بستامی نیک
روان او و نیاکان شاد.

Posted by: عرفان at December 29, 2006 4:37 AM

.يادش فراموش نخواهد شد

Posted by: at December 28, 2006 10:09 PM

کمتر پلک می زدی،
اگر می دانستی چقدر مبتلای چشمهای توام...

Posted by: Majid at December 28, 2006 8:32 PM

در سكوت بي انتهاي شب سوار بربال نغمه ها باز مرا به آغوش پرودگار بردي و در امتداد نوشتارت به ياد استادبي اختيار حضرت حافظ را به ضيافت يك سبد آواز نو دعوت نمودم عجبا كه چنين فرمود:
جانا چگو يم شرح فراقت چشمي و صد نم جاني و صد آه......

Posted by: at December 28, 2006 6:44 PM

دو کس را بیشتر چنان که گفتید ندیدم. در کمال استادی و در نهایت فروتنی. استادم جناب رضوی سروستانی و جناب ایرج بسطامی. روزگار لاکردار هم با هر دو بد کرد....

4 بیتی تقدیم شما و یاران یک دلتان.

الا ای آهوی وحشی کجائی؟ ..... بود روزی که با ما باز آئی؟
الا ای طوطی گویای اسرار ..... گشا بر ما دریچه ی روشنائی!
پریشان مرغ مرگ اندیش باشم ..... چو نبود با منت نفخه ی خدائی
بیا مطرب بگردان پرده ی عشق ..... که خواهم کرد با آن هم نوائی

Posted by: سوشیانت at December 28, 2006 3:54 PM

مثل هميشه بي نظير،مثل هميشه مي نشيند بر دل و جان.

Posted by: سنجاقك at December 28, 2006 3:07 PM

سلام دکترسام عزیز
آن زمان که هنوز می نوشتید از ایران اینجا را می خواندم و حالا از جایی نزدیکتر
به هر حال خوشحال شدم از دیدن دوباره شما اینجا
چون همیشه:پایدار باشیدو جاری

انوشه

Posted by: انوشه at December 28, 2006 12:51 PM

سلام
به عجب صداي! چه اجرايي! عجب كيفيتي/ خسته نباشيد.بازم يه كار بي نظير.

Posted by: **maryam at December 28, 2006 12:47 PM
Post a comment









Remember personal info?