December 31, 2006
December 30, 2006
نامهی وارده
نامهی زیر را دوست بزرگوارم ایاز رزمجویی از شیراز برای "یک سبد آواز نو" فرستاده است. شما نیز میتوانید نظرتان را دربارهی این مطلب بنویسید.
عشق، هنر، عجله، تنبلی و...
سلام امیرحسین عزیز
کنسرت دیشب گروه سازهای ایرانی دانشجویان دانشگاه شیراز به سرپرستی مجید درخشانی و خوانندگی محمد معتمدی، بهانهی نوشتن مطلب زیر است.چون در دنیای مجازی هنوز پناهگاهی ندار م،به خانهی شما پناه آوردم تا اولین مخاطبم باشی. میدانم با این درد آشنایی و طبابتت بهانهای است که در پی درمان همین درد باشی اما نمیدانم در پس مبارزه بین بیماری که نفسهای آخر خود را می کشد و طبیبی حاذق که هم درد را می شناسد و هم داروساز آن درد است، پیروز میدان چه کسی است.
به عنوان دبیر درس ریاضی، حتی از تنبل ترین دانش آموزانم می خواهم که وقتی مساله ای را آموختند، حداقل بتوانند اگر اعداد آن مساله را تغییر دادم، آن را حل کنند. پیداست که حتی چنین دانش آموزی حداکثر نمرهی 10 کسب کند و آیندهی درخشانی برای او متصور نخواهد بود.
خواننده ی محترم گروه که اتفاقا از صدای خوبی هم برخوردار است و نزد فرد مطمئنی هم آموزش دیده، زحمت تطبیق شعری باب میل خود بر دستگاه ماهور را هم بر خود هموار نکرد و تمام غزل آواز و دوبیتی ها را مو به مو از برنامهی گلبانگ استاد شجریان تحویل شنوندگان داد.تا اینجا فقط همان تنبلی مفرط ایشان مشهود است اما وقتی پس از پایان برنامه و در پشت صحنه خدمت ایشان عرض کردم:
حضرتعالی بار اول است که آوازی در ماهور می خوانید؟
پاسخ می شنوم خیر.
مجددا سوال می شود:
پس حکایت اجرای همان غزل و دوبیتی های گلبانگ شجریان چیست؟
پاسخی می شنوم که از اصل ماجرا تاسف انگیزتر است:
جدی؟ شجریان هم اینها را خوانده؟ من نشنیده بودم!
این نسل جوان چرا با خود چنین می کند؟
این همه عجله برای چیست؟
چرا این نسل به جای حل مساله، دنبال جواب آمادهی مساله می گردد؟ جوابی که نسلهای گذشته، عمری صرف یافتن آن کرده اند.چرا این نسل از میوهی رسیدهی درختان تنومند بهره می برد بدون آنکه خود برای نسل فردا درختی بنشاند ؟
به راستی روانی و روندگی ارزشمندتر است حتی اگر رسیدنی در کار نباشد (که البته هست) یا برعکس؟
چنانکه سایه گفته:
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
اینکه به سرعت بر شانهی گذشتگان سوار شویم بدون اینکه خود شانهای آماده کنیم برای نسل بعد، از چه حکایت می کند؟ از اینکه این آخرین پلهی این نردبان است؟
جایی خواندم" جوانانی که میتوانند در انتظار رضایتهای دور دست بمانن د،ویژگیهایی دارند که شانس موفقیت آنها را بیشتر می کند. اینکه از انتخاب لذتهای فوری و پاداشهای آنی بگذریم تا به پاداشهای بسیار بزرگ ولی دوردست دست یابیم.
چرا عشق و هنر و هرچه زیبایی است زیر پای شتاب این نسل تنبل و عجول له شده است؟
کاش می شد باور کنیم عشق یعنی خود صبر
ایاز رزمجویی
شیراز
دی ۱۳۸۵
December 28, 2006
چه میشد باز میدیدم شراب چشمهایش را...
این روزها عجیب به آخرین شب اقامتمان در ایران فکر میکنم. به یاد چهارده سال پیش و شبی که صبح زود روز بعدش تهران را به قصد لندن ترک کردیم. آن شب تا دقایقی قبل از ترک خانه به سمت مهرآباد، یک میهمان نازنین داشتیم.
او که آمد پدرم چراغها را خاموش کرد و شمعی افروخت. میهمان شروع کرد به خواندن. درآمد سهگاه:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبهفرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند!
هنوز یادم هست که در حین ساز زدن شگفتزده بودم. از این جا که درآمد کرده چگونه میخواهد بقیهاش را بخواند؟! اما نه! در کمال ناباوری مخالفش را هم خواند! و خدای من شاهد است که پنجرههای خانهی پدری تکان می خوردند. نمیدانم پنجرهها از کلام حافظ بود که این چنین چو بید بر خود میلرزیدند یا از صدای لایتنهی این مرد. سالها بعد که با خوانندگان نامدار دیگری از همنسلان و یا نسلهای بعد از او آشنا شدم و کار کردم فهمیدم که چه چیز آن پنجرهها را تکان داد.
درون آن مرد خالی بود از تکبر و تفرعن و خودبزرگبینی و ریا و سالوسی که دامن بسیاری از ما را گرفته است. شیشه که مظهر صافیست در برابر زلال صفای باطن «ایرج بسطامی» شرمگین و خجل بود!
یادش گرامی باد...
آوازی را که در زمینه یک سبد آواز نو پخش میشود به یاد او گوش کنید:
چه میشد باز میدیدم شراب چشمهایش را؟
نقاب شب نمیپوشاند روی لالهگونش را
چه غم دارم که میدانم رسد صبح امید و من
ببینم بر تن دریا لباس نیلگونش را...
December 25, 2006
تفاوت هنر و صنعت و تجارت
جوهر اصلی هنر یگانگی است و توفیق صنعت و تجارت در تولید و فروش انبوه. چه بسا آهنگساز و خوانندهای که با تعداد اندکی اثر ناب ماندگار شدهاند و آنان که به پرگویی و پرخوانی و پرسازی افتادند راه صنعت و تجارت را پیش گرفتند.
مطلب زیر را بخوانید و اگر فضای سینهتان پر شد از بانگ «دریغ، دریغ» به این موسیقی گوش دهید.
اجرای زندهی «میدانم که می آیی» با صدای اشکان کمانگری در لندن.
به کجا چنین شتابان؟!
December 22, 2006
امید بوسه ز لبهای آفتابم نیست
برای اشکان کمانگری خوانندهی جوان که به امید خدا آیندهای درخشان دارد و در این ایام از برخی اهل موسیقی بیوفایی بسیار دید...
شب است و در دل این تیرگی چراغی کو؟
نه از طلوع نه از صبحدم سراغی کو؟
اگر چه دولت مهر است و مهرورزیها
برای عاشقی اما دل و دماغی کو؟
نه ابر حوصله دارد، نه باد، نه باران
برای یاریت ای باغبان، که باغی کو؟
چه خامش است و خجل مرغ خوشنوای بهار
در این خزان بجز از نالهی کلاغی کو؟
امید بوسه ز لبهای آفتابم نیست
لبوفروش کجایی؟ لبوی داغی کو؟!
۲۲ دسامبر ۲۰۰۶، لندن
پ.ن. این عکس را هم امروز گرفتیم: تار عنکبوت با قطرات شبنم یخزده.
December 21, 2006
شب یلدا
خوب شب یلداست و دوستان شوخیشان گل کرده و ما را هم گرفتار کردهاند!! «بازی شب یلدا» که برخی در وبلاگستان راه انداختهاند از این قرار است که هر کسی پنج نکته در مورد خودش بنویسد که شاید دوستانش در مورد آن ندانند! شش ماه است که به علت مشغلهی فراوان طبابت و تحقیق و تالیف (و برخی دلایل دیگر) چیزی ننوشتهام. از قضا دوست موسیقیدانم سجاد پورقناد هم امشب در ایميلی از «یک سبد آواز نو» پرسیده بود!
این هم پنج نکتهی حقیر:
۱. چهار-پنج سالم که بود به زور گفتم پدربزرگم برایم عبا و عمامه خرید! روزها از بالکن خانه برای رهگذران قرآن میخواندم و وعظ و خطابه میکردم!!! اگر در فاصلهی سالهای ۶۱-۶۲ از محلهی محمودیه و کوچهی توتیا گذشته بودید و از یک آخوند پنج سالهی دیوانه خندهتان گرفته بود حالا میدانید کیست.
۲. پیش از همهی کارهای دیگری که امروز میکنم، نقاشی میکردم. پس از سالها چند شب پیش عشق نقاشیم گل کرد و یک طرح با خودکار از نیمرخ پسرم در ۴-۵ دقیقه کشیدم.
۳. یک بار در عمرم آشپزی کردم. آن هم آبگوشتی بود که شب تولد پسرم از روی «کتاب مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز» پختم. میگفتند آبگوشت شیرافزاست!!
۴. در شبانه روز تعداد غیرقابل تصوری دایت کوک (کوکای رژیمی) میخورم.
۵.به محض اینکه اندکی پول پیدا کنم باز آهنگ ضبط میکنم و میدهم اشکان کمانگری بخواند!!
حالا از شوخی گذشته این هم دوبیت شعر که چند سال پیش به استقبال کریستمس گفتم:
نفس مسیح آمد که سلام جان رساند
دل خواب و خستهات را خبر نهان رساند
دم صبح برف تازه که به بامها نشیند
بنگر نشان نو را که ز بینشان رساند...
