July 12, 2006

سپاسگزاری

وبلاگ «یک سبد آواز نو» دیگر تا مدت نامعلومی به روز نخواهد شد.
از همه دوستانی که در این مدت به میهمانی شعر و موسیقی «یک سبد آواز نو» آمدند و با نظرها و ایمیل‌هاشان موجب دلگرمی نگارنده شدند صمیمانه سپاسگزاری می‌کنم و غزل پایین را به این دوستان بزرگوار تقدیم می‌کنم.

رفت آن که روشنایی چشمان صبح بود
آن گل که پروریده‌ی بستان صبح بود

خوشبوی و جانفزا و دل‌انگیز و روحبخش
نرم و لطیف و تازه چو باران صبح بود

او کز پس سیاهی شب‌های غربتم
پیغام نور بر لب خندان صبح بود

هر دم ز کوچه‌های خیالم عبور کرد
خوشبوتر از نسیم گل‌افشان صبح بود

من خیره در رخش به تماشای کائنات
رویش چو آبگینه‌ی رخشان صبح بود

خورشیدِ سایه‌گسترِ پرمهرِ بی‌دریغ
روز ازل گلی ز گلستان صبح بود

دانی چرا چنین گلِ رویش شکفته است؟
چندی سرش نهاده به دامان صبح بود

چشمان سرخ‌رنگ فلق پرده‌در شدند
او هم چو ما ز باده‌پرستان صبح بود

دل گر چه سر به زلف سیاهش نهاده بود
اما خبر نداشت که مهمان صبح بود...

 شهریور ۱۳۷۶

 

July 4, 2006

نگاه کن

خبرها را می‌خواندم، یادم آمد از زمستان ۲۰۰۲ و ...

نگاه کن به جنین «جنین» و زادن او
ز درد و شیون «صبرا» که تازه گشت بگو

نگاه کن که بسی مادران آواره
گرفته‌اند به خون عزیز خویش وضو

چو بوی آتش و خون در مشام امروز است
ز موی شاهد دیروز باز شعر مگو

دگر ز گلشن و صحرا غزل چه می‌گویی
که بر زمین جسد غنچه‌ایست در هر سو

چو آفتاب بر این خاک خسته می‌بارد
نگاه کن به طلوع بهار در دل او...

لندن، زمستان ۲۰۰۲