March 12, 2006
آمد خبری از آن دلارام
این خنده که بر لب بهار است
از خندهی دوست یادگار است
خورشید که نور چشم و دلهاست
روشن ز دو چشم آن نگار است
آمد خبری از آن دلارام
بنگر که دلم چه بیقرار است!
چون باد که سر ز پا ندانَد
بر مرکب موی او سوار است
ماهیست، به خاک خو ندارد
دریا طلبد که زان دیار است
تنها نه منم شکار این دام
در بند تو صید بیشمار است
عشقی که به عطر یاس مانَد
پنهان چه کنم که آشکار است
March 7, 2006
عاشق و دیوانه بمان
باز بخوان باز بخوان، از لب آن ساز بخوان
تا ز طرب مست شود مرد و زن و پیر و جوان
باز بگو باز بگو، شرح دو صد راز بگو
این دل رنجور مرا محرم اسرار بدان
تیغ لب لعلوشت بار دگر آب مده!
زلف سیه تاب مده، نیست مرا تاب و توان
از غم و تنهایی خود شکوه مکن مویه مکن
تا که ز خوناب جگر، سر ندهم اشک روان
مهر تویی ماه تویی، اشک لب چاه تویی
ناظر آگاه تویی، آگه پیدا و نهان
چهره چو از آتش می سرخ برافروختهای
دید و نشد در دو جهان، مشعل خورشید عیان
عاشق و دیوانه تویی، هم گل و پروانه تویی
لایق این خانه تویی، عاشق و دیوانه بمان!
از می دوشینه بخور، نغمه دیرینه بزن
تا که به معراج رسم، رقصکنان چرخزنان
پاییز ۱۳۷۴
پ.ن.
روی این این غزل آهنگی در «بیات اصفهان» و برای ارکستر بزرگ ساختهام که امیدوارم آن را در آیندهای نه چندان دور ضبط کنیم!
March 4, 2006
من ترک خفتن کردهام
وقت سحر برخاستی با گریههای آسمان
اما ندانستی که او، میگویدت راز نهان
از شوق میگریم چنین، کان آفتاب نازنین
از پشت شب آید ببین: روشن شده چشمان جان!
خورشید خندان میرسد، مست و غزلخوان میرسد
آن یار پنهان میرسد، آرد مرا صد ارمغان
بنگر که چشمم صد غزل، خوانَد تو را همچون عسل
کرده نظر در روی او، گویا شده این بیزبان
مست حضورت شد دلم، مهمان نورت شد دلم
چندی نشسته بر دَرَت، مهمان خود از در مران
یک دم به شمشیرم زنی، یک لحظه صد تیرم زنی
هان بیش زن خوش میزنی، از تو نمیخواهم امان!
عزم شکفتن کردهام، خورشید بر تن کردهام
من ترک خفتن کردهام، «افسون اعظم» را بخوان(۱)...
فروردین ۱۳۷۹
پ.ن
دوست مهربانی به نام «سارا» به تناقض ظاهری که در بیت نخست است اشاره کردهاند. این اشاره ایشان توسن سرکش خیالم را برد به آن صبح دلانگیز بهاری لندن. آن روز، نازنین یگانهای که او هم «سارا» نام دارد، از من پرسیده بود که «چگونه است که امروز با گریههای ابر بهار از خواب بیدار شدم، و وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم خورشید هم در آن صبح بارانی میخندید؟». به او گفتم شاید آسمان، از شوق دیدار صبح میگریسته است!
(۱)
با الهام از مولانا: «عشق بر من فسون اعظم خواند/ دل شنید آن فسون نمیخسبد»
