به یاد میآورم
«زرد، سرخ، ارغوانی» منتشر شد.
از دوستان میشنوم که «زرد، سرخ، ارغوانی» در ایران منتشر شده است. دوستی میگوید که امروز آن را از انتشارات «بتهون» تهیه کرده. یاد و خاطره روزهای خلق و ضبط این کار در دلم زنده می شود. انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین را به یاد میآورم و ناخودآگاه لبخندی بر لبانم و اشکی در چشمانم مینشیند.
به یاد میآورم روزها و شبهایی را که در خلوت خود این نغمهها را مینواختم و زمزمه میکردم. به یاد میآورم روزی را که برای اولین بار «زرد، سرخ، ارغوانی» را در میان جمعی از فرهیختگان خواندم و تا به خود آمدم دیدم که دوستان یکدل، همنفس و همآواز آهنگساز خستهدل شدهاند.
به یاد میآورم شبها و روزهایی را که ساعتهای مدید در بیمارستان کار میکردم و همسرم بار یک زندگی مشترک را به تنهایی بر دوش میکشید تا هزینه چند میلیون تومانی ضبط «زرد، سرخ، ارغوانی» را پس انداز کنیم و در کشوری که کمتر کسی دلش برای موسیقی ملیاش میسوزد باز صدای سازهای ایرانی را در کنار انبوه تولیدات موسیقی پاپ بشنویم.
به یاد میآورم روزها و شبهایی را که تا صبح در استودیو کار می کردیم و خون دل میخوردیم. زمانی را به یاد میآورم که کسانی خرده میگرفتند که این موسیقی «پولی فونیک» و «خاص» نیست و ساده است. و من ناخودآگاه به یاد «مرغ سحر» میافتادم که هنوز زنده است و سحرگاهان میخواند و در عین سادگی چه زیباست!
به یاد میآورم روزی را که مدیر یک انتشارات بزرگ صوتی تصویری گفت «این اثر متاسفانه ما را به یاد موسیقی دهه شصت میاندازد». و من بینوا تا آن روز فکر می کردم که اوج درخشش و شکوه موسیقی ملی ما در چند دهه اخیر، آن دوره بوده است. و بعد فرمودند «کاش شعر زرد سرخ ارغوانی را با یک شعر عاشقانه عوض کنید» و من میخواستم بگویم در این کار شعر و موسیقی با هم متولد شدهاند، ولی فقط لبخند زدم و بعد در راه، خسته و نومید به حال موسیقی ایران گریستم.
به یاد میآورم روزی را که قرارداد فروش «زرد، سرخ، ارغوانی» را دقیقا به یکدهم قیمت مخارج آن و با کمال رضایت امضا کردم و در دلم گفتم باید این شعله را روشن نگه داریم. باز هم دستمزد طبابتم را جمع خواهم کرد برای کار بعد!! و در چشمان پدرم تبسمی دیدم که گویی میگفت این نوع از جنون موروثی است.
