December 1, 2005
قسمتی از تصنیف-آواز غروب

غروب است و لب دریا، بیا بنگر جنونش را
ز بی مهری کسی گویا به جوش آورده خونش را!
کجا می اینچنین موجی به جان و دل دراندازد
مگر پر کرده از آتش کسی جام درونش را
یکی بوسه زده بر گونهاش خورشید و در گوشش
چهها خوانده نمیدانم، که برد از کف سکونش را
به رقص آیم چنان موج و چو مستان کفزنان آیم
که در یا میزند اکنون خوش آوا ارغنونش را
چه میشد باز میدیدم شراب چشمهایش را
نقاب شب نمیپوشاند روی لالهگونش را
چه غم دارم که میدانم رسد صبح امید و من
ببینم بر تن دریا لباس نیلگونش را
چو دیدم دختر دریا ز خورشیدش به سر تاجی
نمیخواهم ز دنیا تاج و تخت واژگونش را...
قسمتی از «تصنیف-آواز غروب» (دشتی)
برگرفته از آلبوم «زرد، سرخ، ارغوانی» که به زودی منتشر خواهد شد.
شعر، ملودی آواز و سهتار: امیرحسین سام
کمانچه: سینا جهان آبادی
آواز: اشکان کمانگری

Afarin bar shoma
Lotfan az biographie khod ham megdari benevisid
ba sepas
به نام او
باعرض سلام
زبياترين موسيقي بود كه تا به حال شنيده بودم.
خداحافظ
با تشكر : وحيده
بسیار زیبا است.
Posted by: khashayar at January 15, 2006 12:51 PMامیر حسین عزیزم سلام
آواز غروب ما را هم مجنون کرد.تعبیرات و تشبیهاتت بی نظیر بود.البته شعرت ما بازای خارجی هم دارد .از بی مهریهای تکنولوژی بود که خون دریا به جوش آمد و فاجعه سونامی اتفاق افتاد.
ماریا ناصر
Doroud bar shomaa,dastetaan dard nakonad besyaar lezat bordam
Baa dousti
براي شنيدن آلبوم جديد شما عزيزان منتظر ترينم!
به واسطه موسيقي متن وبلاگ ع.ش.ق كه همان قطعه دو نوازي سه تار و پيانو است...با وبلاگتون آشنا شدم واحساس قشنگي از اين سبك كارتون دارم.موفق باشيد..يا علي
درود
بي نظير است اين سبد آواز نو
پر از گلهاي رنگارنگ و عطرآگين
من يكي از گلهاي شما را به خانه ام بردم
مرا عفو كنيد و به خانه ام بياييد.
برايش گلداني نوشته ام به نت
كه ويولنم آنرا در آغوش گرفته است
-
دست استاد را از دور مي بوسم و مشتاق ديدارش هستم
Posted by: لبخند تلخ! at December 4, 2005 2:19 PMسلام. مشتاقانه منتظر و منتظرانه مشتاق شنيدن دسترنجتانم بزرگواران. حق يارتان
Posted by: mahdi at December 4, 2005 2:03 PMهو الحق
دوش از جانب آصف پيك بشارت آمد
كز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد
خاك وجود ما را از آب باده گل كن
ويران سراي دل را گاه عمارت آمد
خواستم در اين باره نظري بدهم. ديدم با شما دوستداران زيبايي. زيباتر است با شعر حضرت حافظ سخن گفته شود
امروز جاي هر كس پيدا شود ز خوبان
كان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
بر تخت جم كه تاجش معراج آفتابست
همت نگر كه موري با اين حقارت آمد
گرچه حقير. ولي خواستم با اين نوشته چون قطره اي به درياي دوست داران خوبي بپيوندم
اميدوارم خداوند. به خوبي خوبان. ما را با خوبان قرار دهد
خيلي دلم گرفته است. اين موسيقي التيامي بود بر قلبي كه مي خواهم دور بياندازمش.ممنون
Posted by: soormeh at December 3, 2005 4:52 PM«برعکس نهند نام زنگى کافور» گویا زمان بازنشستگی شیطان فرا رسده با چنین "بنده خدا" به شیطان حاجت نیست! امیرحسین عزیز ما دل آزرده نباشد که گفته اند:توانم آنکه نیازارم اندرون کسی حسود را چه کنم کو ز خویش در رنج است
Posted by: هومن at December 2, 2005 4:52 AMدوست عزیز "بنده خدا"
من هم با شما موافقم و هر چه دارم از پدرم دارم. از آن روز که در گوشم شعر پرشور پارسی زمزمه کرد تا روزگاری که ساز به دستم داد و ساعت ها عاشقانه با من مشق سه تار کار کرد. او روح موسیقی ایرانی را در جان من و برادرم دمید و به ما آموخت که "در کوی عشقت ای صنم هر نغمه ای تا می زنم/ در کوچه های لا و لم تا لحن الا می زنم"
او برای من دانشگاهی بود که نه در لندن نه در آکسفورد نه در هاروارد و نه هیچ کجای دیگر نظیرش را ندیدم.
این را هم خوب می دانیم که هیچ کس نمی تواند خود را به واسطه پدرش به دیگران "بقبولاند".
کسی هم که به راستی "بنده خدا" باشد به این آسانی حالش به هم نمی خورد و یاد آن محبوب زیباروی ازلی هر لحظه حالش را خوش تر می کند. مگر آن که به جای بنده خدا بنده نفسش باشد...
سلام امير حسين عزيز
من درايران و يار در غربت هر دو ميهمان هر روز اينجاييم.اگر چيزي نمي نويسيم چون با اين نوازنده و آهنگساز خوب و با اين شنونده هاي خوبتر!!! نيازي به سخن گزافه نمي بينيم كه گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم و شيوه ي شاعر دلبند شما يعني شيخ سعدي ما هم سهل است و ممتنع.به هر حال پاييز دارد به پايان مي رسد و انتشار اين اثر در زمستان هم شايسته ي نامش نيست.پس شتاب كنيد كه صبر ما هم رو به اتمام است ولي منتظر بر شيرينش هستيم.راستي چرا ايميلها را پاسخ نمي دهيد؟
سلام برسانيد
ارادتمند
پدرام
زرد و سرخ و ارغوانی
برگ درختان پاییز
می ریزد بر زمین
آرزوهای ما نیز
درختان پاییز در خون غنودند
سرودی به یاد بهاران سرودند
ریخت ز چشم شاخه ها
خون دل زمین چو برگ
از همه سو روان شده
اشک خزان برین چو برگ
ریخته بر زمین سرد
این همه برگ سرخ و زرد
آه بهار ارزو بر سر ما گذر نکرد
توشه ای از بهاران ندارم
یادگاری ز یاران ندارم
گرد خاموشی و خستگی
روی قلبم نشسته
همچو خزان خموش و زرد
در ره تو نشسته ام
تا تو مگر قدم نهی
باز به چشم خسته ام
امیر حسین جان این طلوعی پاک و مبارک است و نه غروب صفایی که آثار و تتمه اش در آثار اساتید مسلم میجستم اینجا و در سفره گشاده و بی ریای تو یافتم. بمانی به مهر.
Posted by: هومن at December 1, 2005 10:29 PMسلام. من هم بي مقدمه ميرم سر اصل مطلب. حالم به هم ميخوره وقتي با آدمهايي برخورد مي كنم كه از صدقه سري ديگران، از جمله پدرشون، رشدي كردهاند و سعي ميكنند خودشان را در دنياي كوچك احمقانه به مردم بقبولانند. البته، منظورم اين نبود كه از آن آدمها حالم به هم ميخورد.
موفق باشيد.
با سلام... راستش بي مقدمه ميرم سر اصل مطلب ... من به خاطر پيدا كردن اطلاعاتي در مورد استاد هوشنگ ابتهاج در اينترنت جستجو مي كردم كه سايت شما رو ديدم... اونقدر خودم رو لايق نمي دونم كه نظري در اين رابطه بدم به همين دليل فقط خواسته ام را مطرح مي كنم... تحقيق من در مورد زندگي شخصي ايشون هست و بايد يا با خود ايشون يا با افرادي كه با استاد در ارتباط هستند صحبت كنم...در مورد كارها و سوابقشون كه همه جا صحبت هست و چيز غير قابل دسترسي نيست ولي در مورد خصوصيات زندگيشون بايد تحقيق بيشتري كرد ... زياده حرف نمي زنم .. خواستم خواهش كنم اگر امكان دارد من را براي دسترسي به ايشون راهنمايي كنيد... منتظر ميل شما هستم ... قبلا يك دنيا ممنون...
Posted by: rahil at December 1, 2005 1:08 PMزيبا بود
Posted by: raz at December 1, 2005 12:54 PMبسیار زیبا بود راستي دستگاهش چي بود؟
Posted by: ماه نو at December 1, 2005 12:19 PMبسيار زيبا . مشتاقانه منتظر انتشار آلبوم جديدتان هستم
Posted by: yas at December 1, 2005 4:32 AM