باز مهمان لبت در رمضانم چه کنم
مینشیند سخنت در دل و جانم چه کنم
میشود همنفس نای نهانم چه کنم
دل شوریده من چون که شراب تو چشید
آنچنان گشت که از او به فغانم، چه کنم
نه عجب گر دلم از سردی این شب بگرفت
یار خورشید و سحرخنده آنم چه کنم
هین مگو چند ز صبح و نفسش یاد کنی
زنده است از دم او روح و روانم چه کنم
در دل چشم تو آن شعر چنان آب روان
خواندهام لیک نیاید به بیانم چه کنم
عهد کردم که دگر سفره دل نگشایم
عشق فریاد برآرد ز نهانم چه کنم
به رطب باز کنم روزه خود بار دگر
باز مهمان لبت در رمضانم چه کنم...
آذر 1380- لندن
