August 24, 2005
عذرخواهی، یک خبر و چند لینک
مدتیست که در بحثهای بررسی گوشه های «ردیف» وقفهای ایجاد شده است. دلیل اصلی آن مشغله بسیار نگارنده است که از این بابت از علاقهمندان این بحثها عذرخواهی میکنم. اما در عوض می توانم خبر ضبط مجموعه جدیدی از کارهایم را در آینده نزدیک در ایران بدهم.
August 17, 2005
آيه بيداری و سرود صبر و بردباری
نسيم خنكی میوزيد. آفتاب از لابلای شاخ و برگهای باران خورده درخت كهنسال، روی دستهای خنياگر جوان میتابيد. آرام آرام سهتارش را مینواخت و در گوشش زمزمه میكرد: وقت خواب نيست ای مهربان! مگر نمیشنوی صدای ابر و باد و باران را؟ مگر تو نبودی كه هر سحر، خواب خفتگان را با بانگ صبحگاهيت میشكستی؟! نبينم خسته دل باشی! تو اميد باغ و بهارانی برای سبز بودن و سبز ماندن. صخره های سالخورده هنوز از صلابت تو داستانها میگويند. و لطافت توست كه بر گونهها و پلكهای دختران روستايی نشسته است. چرا سر در گريبانی و خاموش؟ چه رازها كه از اين سرزمين شگفتانگيز در سينه تو بوده و هست و ما هنوز بيخبريم. و چه بیوفايیها كه با تو نكردند و تو را جواب آن جفاها، هميشه تبسمی بود و ترانه ای و تصنيفی ديگر. لرزه ای بر سيم هايت میبينم امروز كه دل همه بيدهای عالم را میلرزاند. تو را در پستوی استوديوها پنهان كردند و تو باز برای آن چشمها و گوشهای بسته، آيه بيداری و سرود صبر و بردباری خواندی. تو را در پس يك شاخه آفتابگردان پنهان میكنند، بيخبر از آن كه تو خود آفتابی و چه گرم، از آن «عشق چو خورشيد»... خنياگر جوان، احوالی خوش داشت. و نيايشی تا نيمه های شب...
August 4, 2005
"لندن"
سيزده سال پيش وقتی همراه با خانواده ام به لندن آمدم، نوجوانی چهارده ساله بودم. در نخستين روزهای دوری از سرزمينی كه فرهنگ و هنرش را عاشقانه دوست داشتم، فراق يار و ديار آزرده خاطرم كرده بود. در همان ايام، مثنوی بلندی برای "لندن" سرودم كه پاره ای از آن را در پايين آورده ام. اگرچه امروز با لندن رابطه ای ديگر دارم و در اين شهر پر از صبر و تحمل عقايد مختلف، از فرهنگ و هنر ايران و هنرمندان و متفكرين ايرانی درس های فراوان گرفته ام. با اين حال، تجربه و نگاه ديروز را كه در شكل گيری شخصيت امروزم بی تاثير نبوده است، انكار نمی كنم. اين مثنوی را چند روز پيش به مناسبتي برای يكی از دوستان اهل دل كه در راه شناساندن فرهنگ و هنر ايرانی در خارج از كشور زحمات بسيار كشيده اند خواندم و بار ديگر خاطرات آن ايام در ذهنم تازه شد.
لندن ای افسرده پاييزها
ای سكوت مرده در جاليزها!
روح باران در تو تاثيری نداشت
شور باريدن به وجدت وانداشت
دشت هايت زرد رويت زردتر
دست هايت سرد روحت سردتر
من نديدم نو عروس پير باغ
خانه خورشيد را گيرد سراغ
مردمانت از درون پوسيده اند
بس كه ابر و باد و مه را ديده اند
مرده ای جز مرده ات بر پای نيست
حال جز خاكسترت بر جای نيست
صبح تو با ناله ناقوس هاست
شامگاهت لانه كابوس هاست
شهر من با نام تو بيگانه است
شهر من شهر می و ميخانه است
شهر من شهر رسولان و كتاب
شهر من شهر نزول آفتاب
شهر من از تيرگي پالوده بود
روح من در شهر خود آسوده بود
ياد دارم نغمه تنبور را
نعره مستان نيشابور را
ياد باد آن روزگاران كهن
حلقه رندان مست و ساز من
زخمه هايم پرطنين پر شور بود
مملو از عطر گل ماهور بود
صبح من با خنده خورشيد بود
خانه ام در كوچه "توحيد" بود
ياد دارم از زمان كودكی
همدم من مولوی و رودكی
روح من با عطر ياسين خو گرفت
دفترم از شعر حافظ بو گرفت...
