March 13, 2005
صدای پایی می شنوم
صدای پایی می شنوم.
گویی ابر بهار است که از راه میرسد. پرباران و خندان!
پس از دوازده سال برای نخستین بار نوروز را در کشورم ایران جشن خواهم گرفت. کوله بارم را بسته ام: یک سبد آواز نو! اگر عمری بود در طول سفر نیز خواهم نوشت.
کار ضبط موسیقی در کشور ما چنان که پیش از این آزموده ام، صبر ایوب می طلبد. می دانم که روزهای تلخ و شیرینی انتظارم را می کشند.
March 11, 2005
مرحمت فرموده ما را مس کنید
چندی پیش یکی از خوانندگان محترم که سمتی مشورتی هم در صدا و سیما دارند، در مصاحبهای گفته بودند: «نگاه من این است که موسیقی محلی و ایرانی را دستکم به کشورهای منطقه معرفی کنیم.» یادم آمد از آن که هنوز بسیاری از جوانان ما حتی اجازه دیدن سازهای ایرانی را از صدا و سیما ندارند. و این در حالی است که موسیقی تقلیدی لسآنجلسی به کرات از همین رسانه پخش میشود.
ای کاش به جای «معرفی موسیقی ایرانی به کشورهای منطقه»، موسیقی ایرانی را به مردم ایران معرفی میکردند!
«از طلا بودن پشیمان گشتهایم
مرحمت فرموده ما را مس کنید»
March 8, 2005
راست پنجگاه
در ایام نوجوانی از استاد علی تجویدی شنیدم که «راست پنجگاه مادر دستگاههای موسیقی ایرانی است.» راست پنجگاه از دستگاههایی است که به علل گوناگون تاکنون کمتر بدان پرداخته شده است. تعداد تصنیفها، چهارمضرابها، ضربیها و بخصوص آوازهایی که در آن اجرا شده اندک و انگشتشمار است. نوازنده هنگام بداههنوازی در «راست پنجگاه» میتواند به تمامی دستگاههای موسیقی ایرانی سر بزند و در آنها تفرج کند. اما در عین حال، ماندن و توقف در این سرزمین باشکوه نیز کار آسانی نیست و اهل فن میدانند که با اندک لغزشی نوازنده سر از ماهور یا گوشههای دیگر در میآورد.
«راست پنجگاه» آرامشبخش است و طربانگیز. گویی یکی از الحان بهشت است و با گوشههای آسمانیاش انس و الفتی دیرینه داریم. نخستین کار من «ماوراءالنهر»، که شش سال پیش توسط انتشارات «سروش» منتشر شد، تلاشی بود برای معرفی این گنجینه ناشناخته.
از آلبوم جدید «صبح، بهار، باران»، چهارمضراب «مادر» در راست پنجگاه را از ساختههای خودم برایتان انتخاب کردهام. همنواز تنبک برادرم «امیر علی سام» است. جام وجودش «پرانگبین» و دستان هنرمندش «برای ضرب آهنین» باد! راست پنجگاه (امیرحسین و امیرعلی سام)
March 7, 2005
بایدت چوبه ساز از رز نابی باشد
هر لحظه منتظر بودم زنگ در به صدا در آید. مادرم بهترین لباسم را برایم آماده کرده بود. ساز کوچکم را در پارچه سفیدی پیچیده بودم. آن موقع مثل امروز نبود که بشود به این راحتی با ساز در خیابان راه رفت. نمیدانم چرا قلبم تندتر از همیشه میزد. بالاخره در خانه باز شد. پدرم شتابان از پلهها بالا آمده بود و نفسنفس میزد. "زود باش! استاد دهلوی دم در توی ماشین منتظرند..."
میزبان ما پشتی خمیده داشت و لبی خندان. ساز کوچک را از لای پارچه سفید بیرون آوردم. پیرمرد دستش را گذاشت روی سرم: "بده ببینم پسر جان!" و شروع کرد به "گوشمالی سهتار". استاد دهلوی آهسته گفتند: "کاش میشد این ساز را با همین کوک استاد عبادی گذاشت در یک موزه!..."
از استاد اجازه گرفتم و قطعهای در "دشتی" زدم. او با دقت گوش میداد و لبخند میزد.
گویی آنروز با تشویقهایش چنان آتشی در وجودم برافروخت که سالهای سال است در غربت هم دلم را گرم نگهداشته.
هفدهم اسفندماه سالروز درگذشت استاد احمد عبادی است. مرحوم استاد عبادی فرزند میرزاعبدالله و آخرین بازمانده "خاندان موسیقی ایران" بود. سبک زلال و شفاف او در سهتار نوازی همچون آیینهای خبر از درون پاکیزه او میدهد. در سالروز درگذشتش بار دیگر غزلی را که در پانزدهسالگی برای او گفته بودم زیر لب زمزمه میکنم:
...بایدت چوبه ساز از رز نابی باشد
که چنین میبرد از حال مرا دیگر بار...
March 5, 2005
من سهتاری دارم از ایام دور
دوست داشت پسرش ساز بزند و مولوی بخواند. شاید برای همین بود که مدام در گوش او میخواند : «من طربم طرب منم زهره زند نوای من...»
پسر اولش سهساله بود که پدر از استادش داریوش پیرنیاکان خواهش کرد تا به آقای حسينی (سازنده سهتار) سفارش یک سهتار دستهکوتاه بدهد. سهتار كوچك ساخته شد و پدر آن را بالاي قفسههاي كتابخانه قرار داد. پسرك كمكم بزرگتر شد و دوست داشت كه به هر زحمتی شده خود را بالای قفسهها برساند. میخواست بداند در آن بالا چیست که او هرگز اجازه دست زدن به آن را ندارد. چرا پدرش آن را در برابر چشمهای کنجکاو او قرار داده بود؟
پدر هر روز شوق روزافزون پسر را میدید اما ساز را از آن بالا پایین نمیآورد تا اینکه وقتش برسد!
و بالاخره آن روز رسید. پدر پسرش را صدا زد و گفت: «امروز روزی است که انتظارش را میکشیدی.» ساز را از بالاي قفسه هاي كتابخانه پایین آورد و گفت: «این سهتار از امروز بهترین دوست توست. آن را به دو شرط به تو میدهم». مکثی کرد. پردهای از اشک روی چشمهای خستهاش میلرزید. «اول آنکه بیوضوی دل به این ساز دست نزنی و دوم اینکه برای هر کسی ساز نزنی... »
من سهتاری دارم از ایام دور
زادگاهش بستر باغ بلور
شب که قلبم را نظافت میکنم
سورهای با او تلاوت میکنم...
March 3, 2005
این خفتگان
امسال ظهر عاشورا شبکه جام جم آوازی پخش میکرد با صدای دوست عزیزم آقای حسام الدین سراج.
شعر زیبای قیصر امین پور را میخواند:
"...اگر نی پردهای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می کشاند..."
جواب آواز هم با ساز نی بود. اما از نی زن خبری نبود! حتما او را جایی پنهان کرده بودند تا چشم نامحرم به این ساز شریف نیفتد. از خود میپرسم آیا اجرای موسیقی زنده برای "سیما" در چنین شرایط دردناکی کار صوابی است؟
این چشمها و دلهای خفته کی بیدار میشوند؟...
