شنبه ۲۱ دی ۸۷ :: January 10, 2009

آنچه خاموش و فراموش نمی‌شود

در خبرها -از قول هنرمندی- این جملات را می‌خواندم:

«هدف ما اجرا در بزرگترين تالارهاي دنيا است. همواره اميدوار بوده‌ايم با اين كار اعتبار موسيقي ايراني را در بهترين و بزرگترين تالارهاي موسيقي دنيا بالا ببريم...»

از جنس این سخن، در این سال‌ها بسیار خوانده‌ام و شنیده‌ام. بالابردن اعتبار موسیقی ایرانی، تثبیت موسیقی ایران در جهان، جهانی کردن موسیقی ایران، و امیدها و آرزوهایی از این دست، به شاه‌بیت قول و غزل نسل جدید خواننده و نوازنده‌ی ایران تبدیل شده است.

با خود فکر می‌کردم نمونه‌های درخشان موسیقی ایرانی چگونه و کجا خلق شده‌اند؟ آیا قمر، بنان، شهنازی، شهناز و محجوبی به واسطه کنسرت‌های اروپا و آمریکایشان ماندگار شدند؟ بسیار از خود پرسیده‌ایم که چرا ابوعطای شجریان و لطفی («عشق داند»)، «دستان»، «بیداد»، «آستان جانان»، «سپیده»، «سرّ عشق»، «چاووش»‌ها و آثاری از این قبیل، دیگر تکرار نمی‌شوند؟

این آثار یگانه‌ -که حال ما را خوش می‌کنند- محصول احوال خوش آفرینندگانشان در لحظاتی استثنایی‌اند. یک «اتفاق» هستند. پیشتر هم نوشته‌ام که جوهر هنر در یگانگی‌ست. بر خلاف صنعت که رونقش در تولید انبوه است.

آواز زیبای آلبوم «نوا-مرکب‌خوانی» محصول یک «آن» است. و این «آن»، -از خوش‌اقبالی ما- ثبت و ضبط شده است. همچون اذان موذن‌زاده‌ی اردبیلی، مانند ترانه‌ی مرا ببوس. بیشتر آثار موسیقایی که در حافظه‌ی فرهنگی سرزمین ما زنده مانده‌‌اند، متعلق به دوره‌ای هستند که  هنوز خواننده و نوازنده‌ی ایرانی گرفتار کنسرت‌های بیشمار نشده بودند. اجراهایی که شاید با جوهر موسیقی بداهه‌ ایرانی سنخیتی نداشته باشند. درست بر خلاف آن نوع کنسرتی که «عشق داند» را خلق کرد.

استاد جلیل شهناز و استاد احمد عبادی، در تالارهای باشکوه خارج از ایران ساز نزدند. اما نغمه‌‌ها و زخمه‌هاشان به یادگار مانده‌اند و بخشی از میراث گرانقدر موسیقی ایران شده‌اند. آن حاج قربان سلیمانی بود که در فرانسه به تالارها اعتبار داد و نه برعکس. آن‌ها که با زبان فرانسه آشنایی دارند خوب است نوشته‌های منتقدان فرانسوی را پس از اجرای آن پیر پاک‌طینت بخوانند. مردی که باده‌‌ی دوتار، از او مست و خوشگوار بود. استاد حسن کسایی با نفسش، ما را به نیستانی که از آن جدا شده‌ایم می‌برد. دم گرم او، از سال‌های دور، و از فرسنگ‌ها راه، به سلامت گذشته و امشب در سرمای لندن، میهمان من است. «مرغ سحر» مرحوم نی‌داود نیز در زمان حیاتش، در تالارهای بزرگ اروپا و آمریکا خوانده نشد. اما مرغ سحر ماند تا روایتگر دردها و رنج‌های مردم سرزمینش باشد و به صد شکل و شیوه پس از نی‌داود اجرا ‌شود. و شگفتا از هر زبان که می‌شنویم نامکرر است.

یادم هست روزی با دوست هنرمند نازنینی صحبت می‌کردم در مورد سوال خبرنگاری که از او پرسیده بود «آرزو داری در چه سالنی برنامه اجرا کنی؟». گفتم من اگر جای تو بودم می‌گفتم مهم نیست کجا باشد. کاش نغمه‌ای از دست و دل و زبانم بجوشد که در بیابان هم اگر رهایش کنم، از کران زمان و مکان بگذرد، و به گوش عاشقان برسد. همچون نغمه‌های ماندگار عاشقان پیش از ما، که خود سفر کردند و به دست ما رسیدند. چگونه؟ نمی‌دانم. شاید ما محرم این راز نباشیم. آنقدر می‌دانم که مثل نور، مثل باران، مثل بوی خوش، میهمان دل ما می‌شوند.

ای کاش پیک نسیم سحر، پیام مرا هم به عزیزترین دوستانم برساند. اگر سه‌ دقیقه نغمه‌ی عاشقانه، حتی در خلوت، از خود باقی بگذارید، ماندگار خواهد بود و به گوش اهل دل خواهد رسید. تالارهای بسیار ساخته شدند و ویران شدند، و کنسرت‌های فراوان داده شد و فراموش شد. اما آنچه خاموش و فراموش نمی‌شود، صدای سخن عشق است.

 

 

پنجشنبه ۱۲ دی ۸۷ :: January 1, 2009

یکی بود و هیچ چیز نبود

 

بر آن شکرشکن قصه‌گو هزار درود
همان که گفت: یکی بود و هیچ چیز نبود

شبی که خواند مرا آن حدیث خوش در گوش
گذاشت گوهر بازار عقل رو به رکود

چه بوی خوش به مشامش رسید مطرب عشق
که اینچنین زده آتش ز شوق در دل عود

از آن هزار که در سینه بود یک آهنگ
شنید زهره و شد شهره در سماع و سرود

خبر رسید به دل از نگاهبانی چشم
به این دیار کسی کرده باز عزم ورود

چه دیر آمد و دشوار میهمان امید
چه ساده رخت سفر بست و بازگشت چه زود

حدیث لیلی و مجنون برای غیر مخوان
کجا ز قصه دیوانه برد عاقل سود؟!...

لندن، سپتامبر ۱۹۹۹

سه شنبه ۱۰ دی ۸۷ :: December 30, 2008

مدافعان حقوق بشر کجا رفتند؟

 

تاریخ تکرار می‌شود:

غزه، جنین، صبرا، شتیلا...

جوی خون، نعش‌های بر زمین مانده، بیمارستانی که از کاغذ استفاده می‌کند، انبوه کودکان بی‌مادر و مادران بی‌فرزند...و رسانه‌های مدافع حقوق بشر، رواداری، آزادی و دموکراسی که همچنان در خواب زمستانی هستند. البته کسی که خودش را به خواب زده باشد نمی‌توان بیدار کرد.

به یاد ابیاتی افتادم که پیش از این برای «جنین» سروده بودم. خدا رحمت کند مرحوم ژاله‌ی اصفهانی را که پس از چاپ این شعر گفتند «آفرین که در برابر آنچه می‌بینی خاموش نمی‌نشینی.»

آن غزل را -با اندکی اصلاح- بار دیگر اینجا می‌نویسم.

نگاه کن به جنین «جنین» و زادن او
ز درد و شیون «صبرا» که تازه گشت بگو

نگاه کن که بسی مادران آواره
گرفته‌اند به خون عزیز خویش وضو

به دختری که لبش همچنان پر از خنده‌ست
و آن پدر که زده پای نعش او زانو

ز لطف گلشن و صحرا غزل چه می‌گویی
که بر زمین جسد غنچه‌ایست در هر سو
 

مدافعان حقوق بشر کجا رفتند؟
از این جنایت بی‌حد خبررسانی کو؟

 

چهارشنبه ۴ دی ۸۷ :: December 24, 2008

از قضا آیینه‌ی چینی شکست


«هر که را مردم سجودی می کنند
زهر اندر جان او می آکنند

او چو بیند خلق را سرمست خویش
از تکبر می‌رود از دست خویش


او نداند که هزاران را چو او
دیو افکندست اندر آب جو»

بزرگی پاره‌ای از این ابیات را امشب پشت تلفن برایم می‌خواند. با خود فکر می کردم ای کاش این سخنان مولانا را در همه‌ی کلاس‌های موسیقی برای هنرجویان می‌خواندند و از آنها می‌خواستند با هر درسی این ابیات را به یاد بیاورند. هر نعمتی می‌تواند با آفتی همراه باشد. حتی نعمت عبادت که ممکن است -خدای ناکرده- به عجب و خود را از دیگران برتر دیدن بینجامد. بزرگترین آفت نوازندگی و خوانندگی هم -به عقیده‌ی من- کف‌زدن‌ها و تشویق خلق است.  این مدح‌ها که گر چه مزه‌ای شیرین دارند، اما زهری کشنده‌اند.

«چـند گويم من تـو را کاین انگبين
زهر قتّال است از آن دوري گزين»


همین مدح‌هاست که فرعون می‌آفریند. عجبا که هر کس فکر می کند به آن دچار نمی شود و دریغا که این دیو، هزاران چو او را در چاه افکنده است.

یادم هست در استودیوی صحرا که «زرد، سرخ، ارغوانی» و نغمه‌ی «سه‌تار و پیانو» را در آن ضبط کردیم تابلویی به خط خوش بود:

«از قضا آیینه‌ی چینی شکست
خوب شد اسباب خودبینی شکست»

و چه یادآوری نیکویی بود.

 

 

پنجشنبه ۲۸ آذر ۸۷ :: December 18, 2008

بر جمله مؤمنان شب يلدا خجسته باد

 

دونوازی سه‌تار و تنبکی که در زمینه‌ی «یک سبد آواز نو» می‌شنوید بخشی از برنامه‌ایست که چند شب پیش در امپریال کالج لندن برگزار شد. این برنامه به همت انجمن دانشجویان ایرانی امپریال کالج به استقبال «یلدا» و برای کمک به کودکان مبتلا به سرطان در ایران برگزار شد.

ساز زدن در یک جمع ساده‌ی دانشجویی که هم برای نگهداری میراث فرهنگی خود تلاش می‌کنند و هم به یاد هموطنانشان هستند برای من بسیار لذت‌بخش بود. چقدر خوب است گهگاه کسی به یادمان بیاورد برای چه و برای که ساز می‌زنیم و آواز می‌خوانیم.

خوش حالی بود و جای شما خالی.

«بر جمله مؤمنان شب يلدا خجسته باد
اموات جهل را دم عيسا خجسته باد
بر زمره‌ی مجالس تحقيق هر زمان
اين موهبت به مخفی و پيدا خجسته باد
*...»

 

*ميرزا حسين قاينی

سه شنبه ۱۹ آذر ۸۷ :: December 9, 2008

آمدی ای عید قربان! خوش رسیدی، خوش رسیدی!

ای تو جان نوبهاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
ای تو شور آبشاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

ای شراب آسمانی، ای طلوع مهربانی
با تو شد خورشید خندان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

ای که نامت گشته ذکر هر دم جان و روانم
ای شفای درد پنهان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

آمدی چون ماه تازه، تیغ بر کف، خنده بر لب
آمدی ای عید قربان! خوش رسیدی، خوش رسیدی!

آمدی چون سیلْ جوشان ، بی‌خبر، ناگه، خروشان
تا کنی این خانه ویران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

خانه‌ی عقل زبون را، عقل سرد تیره‌گون را
کرده‌ای با خاک یکسان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

شعر می‌جوشد ز من، پیوسته هر شب، هر سحرگه
از تو شد این چشمه جوشان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!


تهران، بهمن ۱۳۸۵

شنبه ۹ آذر ۸۷ :: November 29, 2008

چو بهاران، دل من عزم شکفتن دارد

 

آن نگاری که مرا عمر دگر داد که بود؟
او که از خنده‌ی خورشید خبر داد که بود؟

آن که یکباره به بیکارگی انداخت مرا
با نگاهی به دلم عزم سفر داد که بود؟

پرده از چهره‌ی چون آینه انداخت شبی
دین و ایمانم از آن رو به خطر داد که بود؟

همه گرمی همه مستی همه هستی همه لطف
به دل خسته‌ی من وقت سحر داد که بود؟

آن که در سردی این تیره‌شبان گرمایی
به من از دولت آن شور و شرر داد که بود؟

بی‌خبر آمد و یک پنجره سوغاتی ناب
به من از روشنی نور نظر داد که بود؟

چو بهاران، دل من عزم شکفتن دارد
آن که درسی به دل از شاخه‌ی تر داد که بود؟


لندن، ۷ ژانویه ۲۰۰۷

سه شنبه ۲۸ آبان ۸۷ :: November 18, 2008

مطربان رفتند و صوفی در سماع

عکس: امیرحسین حسینی

این پسر کوچک ، این روزها شنونده‌ی ساز من است. متولد آکسفورد است اما گویی مثل پدرش عاشق سمرقند و بلخ و بخارا و نیشابور است. بر زمین نمی‌نشیند مگر آن که یا صدای ساز و آوازی بشنود و یا خواب باشد! می‌بینید چگونه به ساز گوش می‌دهد؟! پیشتر گفته بود: «سبز انبوه» (یعنی تصنیف در قطار) را بزن! و البته به محض آن که ساز تمام شود دست‌ می‌زند و تشکر می‌کند. پدرم راست گفت که «تو دیگر برای همین یک شنونده کنسرت بده».
به افتخار این شنونده‌ی اهل دل، تصنیف «آواز سکوت» را که به استقبال آمدنش ساخته بودم، باز در متن «یک سبد آواز نو» قرار دادم.

 

یکشنبه ۲۶ آبان ۸۷ :: November 16, 2008

زرِ ناسره و ثمنِ بخس


مدتی‌ست به خاطر مشغله‌ی فراون در «یک سبد آواز نو» مطلبی ننوشته‌ام.

اگر وقت و حالش را دارید، این نوشته را بخوانید. مقاله‌ایست درخشان با نقل ابیاتی نغز از حافظ، مولانا و سایه‌ی دوست‌داشتنی.

سه شنبه ۷ آبان ۸۷ :: October 28, 2008

ای خوش دلی که عاشق و بی‌تاب می‌شود

چند روزی بود که این غزل را بارها زمزمه می‌کردم.

تا آن که دیشب آن مرد بزرگ –که چشم بد از او دور باد- باز یادآوری کرد که:

«کف دریاست صورت‌های عالم»

و به یادمان آوردند که علم (و من اضافه می‌کنم حتی هنر) ما را به سبکی و سکینه‌ی خاطر نمی رسانند. آن سبکی و سکینه، که ارمغان عاشقی‌ست.

این ابیات را که پیشتر سروده بودم، دوباره می‌خوانم:

ای خوش دلی که عاشق و بی‌تاب می‌شود!
چشمی که از خیال تو بی‌خواب می‌شود

آن غم که شادمانی‌ عالم غلام اوست
بنگر «درون دیده‌ی من آب می‌شود»

این روشنی که در دل من موج می‌زند
اسباب رشک و غبطه‌ی مهتاب می‌شود...

یکشنبه ۲۸ مهر ۸۷ :: October 19, 2008

متاع دوستی و گوهر وفای به عهد

 
ببین برابر چشمت به خاک می‌ریزند
امیدهای عزیزی که برگ پاییزند
متاع دوستی و گوهر وفای به عهد
در این زمانه‌ی عسرت، حقیر و ناچیزند
مجوی مهر و محبت ز مردگانی که
مسیح را به صلیب ستم بیاویزند
دروغ در رگشان موج می‌زند، عجبا
ز مردمی که همه اهل زهد و پرهیزند!
شراب عشق به این زیرکان بده، شاید
دمی به مستیشان راستی بیامیزند...
 
 لندن، اکتبر ۲۰۰۸

سه شنبه ۲۳ مهر ۸۷ :: October 14, 2008

از زمین عقل تا آسمان عشق

چندین سال پیش شبی با پدرم به دیدار دکتر سروش می‌رفتیم. استاد بار دیگر به لندن ‌آمده بودند با تحفه‌هایی از باغ سبز عشق. در راه چشمهایم را بسته بودم. در آن سال‌ها روز کاری ما ساعت ۴ صبح شروع می‌شد. رییس ما دکتر بینون، روزش را ساعت ۵ صبح شروع می‌کرد و ما می‌بایست یک ساعت قبل از او در بیمارستان همه چیز را برای «روند» آماده می کردیم.
آن شب ساعت هشت از بیمارستان بیرون آمده بودم و با پدرم به دیدار آقای دکتر سروش می‌رفتیم. در ماشین موسیقی آرامی پخش می‌شد. نمی‌دانم چرا همیشه قبل از دیدار ایشان به یاد این ابیات مولانا می‌افتم:
از قران خاک با باران‌ها
میوه‌ها و سبزه و ریحان‌ها
وز قران سبزه‌ها با آدمی
دلخوشی و بی‌غمی و خرمی
وز قران خرمی با جان ما
می‌بزاید خوبی و احسان ما

...دور و برم را نگاه کردم. در ماشین تنها بودم! خواب رفته بودم و پدرم که می دانست چه قدر بیخوابی کشیده ام، بیدارم نکرده بود...

آن شب دکتر سروش جمله‌ای گفتند که هیچ وقت فراموش نمی‌کنم: «چه بهتر است که خواب به سراغتان بیاید و شما را برباید تا آن که شما به دنبال خواب بروید. بعضی از چیزهای دنیا همین طور باید باشند. آنها باید به سراغ شما بیایند. شما به دنبالشان نروید.»

ملودی‌‌های زیبا هم خود به سراغ ما می‌آیند. اصلا ما نمی‌توانیم ملودی‌ها را احضار کنیم و اگر هم به سراغشان برویم اثری ماندگار خلق نمی‌شود. ملودی‌‌ها و نغمه‌های روحبخش هم مثل بوی خوش و نسیم صبح، میهمانان غریبه ولی خوشایندی هستند که ورود و خروجشان خارج از اراده‌ی ماست.
شاید برای همین است که جوهر هنر یگانگی است و با صنعت که رونق آن در تولید انبوه است از زمین تا آسمان تفاوت دارد. از زمین عقل تاجر تا آسمان عشق.
 
 
 

شنبه ۲۰ مهر ۸۷ :: October 11, 2008

چندین خیال خام که می‌بافی از امید

 

عمرت گذشت پای نهالی که کشته‌ای
خاکش به آب دیده‌ی خونین سرشته‌ای

چندین خیال خام که می‌بافی از امید
در یک نفس چو پنبه شود هر چه رشته‌ای

لندن، ۱۱ اکتبر ۲۰۰۸

چهارشنبه ۱۷ مهر ۸۷ :: October 8, 2008

ز عطر پیرهنش لاجرم شود رسوا


هزار قصّه‌ی ناگفته در دلم خفته‌ست
بیا که با تو بگویم هر آنچه ناگفته‌ست

چه نغمه‌ها که به یادت سرود بلبل طبع
که تا کنون کسی از آن هزار نشنفته‌ست

بیا که رفتگر باد صبح و باده‌ی شب
غبار غم ز دل پر ملال ما رفته‌ست

ز آب دیده و نوری که رفت از نظرم
تو را چنین گل رو همچو غنچه بشکفته‌ست!

ز عطر پیرهنش لاجرم شود رسوا
هر آنکه در دل او سر‌ّ عشق بنهفته‌ست

لندن، سپتامبر ۱۹۹۹

یکشنبه ۷ مهر ۸۷ :: September 28, 2008

جنگ، لاله‌های وحشی و استاد تجویدی

همه ساله در سالگرد جنگ جهانی، مردم بریتانیا گل‌های سرخ کوچکی می‌خرند و به نشانه‌ی ادای احترام به شهیدانشان به لباسهایشان می‌زنند. مرد و زن و پیر و جوان، دانشگاهی و تاجر و کارگر و کارمند و دانشجو و دانش آموز هیچ یک معمولا این سنت پوشیدن لاله‌های سرخ وحشی را از یاد نمی‌برند. فضای شهر پر می‌شود از عطر وفا و قدردانی مردمی که کمتر کسی از آن‌ها در روزگار جنگ زنده بوده است.
و من پانزده سال است که این صحنه را هر سال می‌بینم و غبطه می‌خورم که چرا ما رسمی شبیه به این نداریم. سرزمین ما هشت سال گرفتار جنگی خانمان برانداز بود و همه‌ی مجامع بین‌المللی رژیم صدام را متجاوز شناختند، اگرچه با تاخیری سوال‌برانگیز و ناجوانمردانه. در این هشت سال جوانان برومند وطن با گوشت و پوست و خونشان از خاک ایران دفاع کردند و دشمن متجاوز بدون آنکه حتی یک وجب از خاک ایران را صاحب شود، بیرون رانده شد. و این میسر نبود مگر به قیمت دلاوری‌ها و جانبازی‌های پیر و جوان ایرانی که «فروغ آتش خورشید در نگاهشان بود».
چه خوب بود اگر درکنار این همه تبلیغات که از رسانه‌های ایران پخش می‌شود و شاید بعضی وقتها نتیجه‌ی مطلوب هم نداشته باشد، ایرانیان فارغ از هر نوع عقیده‌ای، یاد و خاطره‌ی کسانی که سرزمینشان را با خون خود نجات دادند گرامی می‌داشتند.
خوب حالا این‌ها چه ربطی به یک وبلاگ شعر و موسیقی دارد؟! معمولا در «یک سبد آواز نو» غیر از شعر و موسیقی از چیز دیگری سخن نمی‌رود. اما در این روزها که سالگرد آغاز جنگ است، به یاد خاطره‌ای از زنده‌یاد استاد تجویدی افتادم.
حدود بیست سال پیش شبی با پدرم به دیدن آن استاد نوازنده و آهنگساز بزرگ موسیقی ایران رفته بودیم. ده ساله بودم. یادم هست برای استاد دشتی زدم و در انتها برداشتی از تصنیف «از خون جوانان وطن» را اجرا کردم. ساز را که زمین گذاشتم و سرم را بلند کردم، یکّه خوردم. چشم‌های استاد تجویدی پر از اشک بود. با صدایی لرزان گفت: ساز را بده به من پسرم.
استاد سه‌تار دسته کوتاه ساخته‌ی آقای حسینی را در دست گرفت و گفت: تصنیفی برایت می‌خوانم که برای مفقودالاثر‌های جنگ ساخته‌ام و اجرا نشده و برای کمتر کسی هم آن را خوانده‌ام.

استاد زخمه بر سه‌تار زد و چیزی شبیه به این مضمون را خطاب به «عارف قزوینی» خواند:
گفتی: از خون جوانان وطن لاله دمیده
کجایی که ببینی که جوانان وطن خاک ندارند...
یاد استاد و آن جوانان جاویدالاثر گرامی باد...
 

موسيقی


برای شنیدن نغمه‌های پیشین به این آدرس مراجعه کنید: www.amirsam.com

دونوازی سه‌تار و پیانو با الهام از ملودی‌های تصنیف «زرد، سرخ ارغوانی» اثر امیرحسین سام